۱۳۸۷ دی ۵, پنجشنبه


کاسه آبی برآشیان فاخته مینهم

وچترسایه سبزی

برآسمان یا د تو


***


اینک خودرا مثل خوشه گلی

از رواقهای غروبرنگ تبعید

درجانت پرتاب میکنم

وهزاران فرسنگ را به پلکی درمی نوردم
.
وبه آغوشت میکشم



***


با عشق تو

بهاررا پایانی نیست
.
وپاییزرا ترنمی
.
.
.
درکومه های سرد

ترا به زیر خروارها یاس

به روز و روزگار برفی

مجنون وار می رقصم

وهفت آسمان منجمد را به آتش میکشم


***


از دورهای دور

آوازت رامیشنوم

وپنجره را که باز میکنم

هزاران قناری عاشق

به تکدرخت تنهایی ام می نشینند


و به معراج شادی ام

بر کوههای برفپوش

چشمه ها فواره میزنند


***


باتوبرج وباروهای هراس فرومیریزند

وچله های اندوه بپایان میرسند

وشکوفه های سیب


به سرمای خانه هجوم میبرند

وشهابهای بی خاکستر

نوربارانمان میکنند


***


اینک
.
.
از پشت پلک غروب

شب اندک اندک فرا میرسد

ومن مسحورازخاطرات تو

برواحه های نور

باچشمان بسته بیدار میشوم


نگاه کن
افقها شکسته اند

ومن به ساعتی بی عقربه

درتو ادامه مییابم


.
25دسامبر2008









۱۳۸۷ آذر ۲۲, جمعه


سحر بو د و سپید ا ر ا ن ِ ز یبا
ِ
پرافشان رقص رقصان دشت وصحرا


به شبنم پونه هاتن می تکاندند

فر ا ز تپه ها ی سنگ خا ر ا


پرستویی پر ش ر ا با ز میکر د

به روی آ شیا نش روی ا فر ا


صد ا ی پا ی خورشید ازسرکوه

به خوا ب د ره می غلطید شید ا


بها ر ا ن می شکفت ازریشه خاک

به مثل چشمه ای آ ب گو ا ر ا


به دشت اطلسی ها اسب میرا ند

نگا ه کو د کی بر با ل ر و یا


به زیر سایبا نی ا ز گل سر خ

سر م بر سینه عر یا ن سا را


به عطر بوسه هایش میشدم مست

به مثل موج د ر آ غو ش د ر یا


کسی ا ّما تکا نم د ا د و گفتا :

هنو ز م خو ا ب می بینی توآ یا
.
22 آذر 1387

۱۳۸۷ آذر ۱۶, شنبه


عطرت را که در آغوش میگیرم

پرندگان بال می افشانند

وجهان عاشق میشود


***


اسکندر چه بیهوده درهزارتوی ظلمت

به جستجوی آب حیات میرفت

ونرون با هفت آسمان رویایش


***


من لبان عطشناک رودم

وتوروح زلال دریاها

ترا میبوسم

وامواج شکفته میشوند


***


بی تو ماه

سنگ وکلوخه ای بیش نیست

وبهار بی شکوفه وباد


***


سربه زیر بالهای کبوترانه ات که مینهم

سرمای کبود در من آب میشود


و در خواب جزایری از نیلوفر

بیدار میشوم


***


دوستت دارم

وستونهای سنگی اندوه فرومیپاشند

ومرزها بپایان میرسند


***


به بوسه ای

صندوقچه دلت را گشودم

وبه گنجینه ای ناتمام دست یافتم


دوستت دارم


.

این شعردر سال هزاروسیصدوهفتاد سروده شده است .

۱۳۸۷ آذر ۷, پنجشنبه


نخلستانها را درخودگم کرده ام

وبادهای شبانگاهی

که رویاهایم را میوزند


***



بی تو آتشهای سنگچین خردم

برفراز کوهستانها خاموش گشتند

وگلهای زمستانی دربرفهای خاطره ام میلرزند



***


وقتی که ازفراق تو

تندربرمیکشم

نیلوفران عاشق از خاک سربرمی آورند

وگاه که سکوت میکنم

پنداری به عالم صدایی نبوده است


***



درصحاری اندوه

بی تودرآب برکه ها

با ماه سخن ساز میکنم

وناگهان رنگین کمانها مرا به آغوش میگیرند

ومن درپروانه های سوخته

بدل به ققنوس میشوم


***


کابوس بی توبودن

مرا بدل به کویر میکند

وتمام دریاها را در من میخشکاند


***


من پنجره ها راتنها بیاد توباز میکنم

بی توهرگز گلی درجهان ندیدم

وبهار پاییزی همیشگی ست


***


چمدانهای خالی ام را

از جواهرات یاد توپرکرده ام

وروزها (وشاید که قرنهاست) که منتظرم

ودستانم رابسویت گشوده ام


وابرها درنگاهم زاده میشوند


.


این شعردرسال 1996 سروده شده است








۱۳۸۷ آذر ۳, یکشنبه


آسمان درچشم مهتابش به فتح ابرها میخاست
جنگل سرسبز
در عبور بادهای سرد
گیسوانش را به آب چشمه می آراست



آنک آنک با ردای تیره شبداران
ازمیان منبر ومسجدبسوی خانه میرفتند

اینک اینک ما زلال نغمه ای برلب
فارغ ازلاهوت واز ناسوت
روبسوی خلوت میخانه درراهیم



(2)


نیمه های شب
شیخکی دستان خون آلوده اش رادرکنارحوض
با دعا می شست
ننگتان بادا (خدا میگفت)




روز بعد از آن
با تفنگی زیر چادرمادری دربغض توفانش
درنماز جمعه از خون دوفرزندش قسم میخورد و -
دژخیمی که با عمامه اش در خطبه می غرید
دردوچشمان زنی شرزه
سایه های مرگ را میدید



این شعر درسال 1370 سروده شده است

۱۳۸۷ آبان ۲۰, دوشنبه

*
ابرها به آسمان میوزند

من به جنگلها


***


نگاه

تا شقایقان به دامان صحراها سربرآورند

به سینه کوهستانها

گلهای آفتابگردان چه آتشها برافروخته اند


***



چرا سکوت


وقتی که گندمزاران


دربرودت شبانگاهان


باسنبله های شکفته پناهم میدهند


ودر اعماقم ترانه ها میجوشند




***


چرا سکوت


مرغانی مرا به دورها میبرند


به وسوسه های بهاری


به شبنمهایی که رویت خورشید را آه میکشند






***


من در ناسروده های عاشقان


حضوری همیشه ام


ودر راهکوره های تاریک


رویاهای کشته را مشعل می افروزم




***


من رنگ پرنیانی فردایم


در برهوت قصه ها


و بهت گنگ آیینه هایی که ببوسه ای میشکنند


اما دربرابرسنگ بدل به فولاد میشوند




***



دردخمه های نمور


با ماه بخواب دختران عطر میپاشم


وسواحل سرد سکوتشان را


از گرمای تن گلهای سرخ آکنده میکنم




***


به شبی از سایه های جفت کبوتری تیرخورده برخاستم


از ذات نورانی عشق


تا ذره های پراکنده را


در رگان آفتاب سحرگاهی به گردش آورم





***


درمن دریا ها برقص برمیخیزند


و شاعران با عطشی جاودان جوانه میزنند


با سرانگشتانی زلال ازباران




***



ابر ها به آسمان میوزند


من به جنگلها








12-12-1995





۱۳۸۷ آبان ۱۳, دوشنبه

من مرتد م ببین


من یک شبی به بوسه لبم را عسل کنم
بی روسری تو را به خیابان بغل کنم
لب بر لبت چنان بنهم که شعله ها
بر جان شیخکان پلید و دغل کنم 
خورشید را سپیده به مانند  یک گلی
تقدیمِ  تو به هلهله در هر محل کنم
در زیر رعد و برق به رگباری از تگرگ
خود را جهان به عشق تو ضرب المثل کنم
در  کهکشان  آبی  چشمان  مست تو
در هیات  شراب  جهان  را  بدل  کنم
با اولین شکوفه سر شاخه های سیب
زیباترین ،  تو را به بهاران  غزل کنم
من آن شقایقم که بتوفان به شوق تو
در آستان صاعقه رقص از ازل کنم
من آدمی نیم که به باغ  بهشت شان 
آن حوریان فاحشه را در بغل کنم
بر من مباد نازنین من که عشق را
با وعده های پوچ دمی مبتذل کنم
من مرتدم ببین که به پیمان عاشقان
حتی به روی چوبه ی دار هم عمل کنم


۱۳۸۷ آبان ۵, یکشنبه


به پرچین شکسته

درباغ میخندم

ورازقی ها را دسته دسته به آغوش میکشم

واز اینگونه است

که مهربانی با آفتابی در بغل

به جهان زاده میشود

ولادنها چشم باز میکنند


***


نظاره کن

درآواز فاخته ها

جنگلهامی رقصند

ودریا ها درسکوتی شاعرانه

از آسمان آیینه میسازند

تا که ترا بنگرم

وبوسه بارانت کنم

با هزارهزارآغوش


***


من شیفته زیبایی ام

ودر هرجرعه هوایم

ابدیتی ازشادابی موج میزند


جنگلها را درخویش ورق میزنم

ودرخروسخوان

درختان رابه بوسه بیدار میکنم


***


من تمامی عمرم

عرقریزان

زنبیل زنبیل عطردر انبارها انباشته ام

تا درخوابهای امروزتان رهاکنم

وشما را در بیکرانی ازمستی

بپرواز درآورم


***


هراس من

از آتش سینه های منست

درگذر از گندمزاران آفتابی

ورنه مرا خوفی از هیج خدایی نیست

چرا که خدای من عشقست

باژرفترین شادیها


***


سبکبار

برچکاد کوهستانهای برفپوش

بهاررا با میلیون میلیون گل پرمیدهم

تا شاعران زمستانخواب را

از انجماد رهاسازم

باآبشارهایی رقصان درنور
وسپیدارانی همیشه مست


***


درزمهریرشب

به پرچین شکسته میخندم

گنجشکان از خواب جسته اند

ومن به بیداری درخواب میروم

باخوشه هایی از عطرتو

که درخیالم تاب میخورد


این شعردرسال1995 سروده شده است

۱۳۸۷ مهر ۲۹, دوشنبه

من سینه ام انبار باروت است





امشب شب مستی است
ساقی بیا پر کن
این جام زرین را
میخواهم امشب آسمانها را برقصانم
در زیر چتر ماه


امشب شب مستی است
ساقی بیا پرکن
این جام زرین را
میخواهم امشب من
با یا د تابستان شصت وهفت
آتش بپا سازم
ساغر شکن هارا
با میگساران نیمه های شب
از بن براندازم


بنگر چه معصومانه میسوزند
بر تاکزاران خوشه های نورس انگور
یا از مغاک تیره گی از گور
خون میخورد شبکور
از پیکر گلشاخه های نور


امشب شب مستی است
پرکن توساغر را
شهر از گناه آلوده شد دیگر
از مسجد ومنبر
از جنده های مقنعه بر سر
از سایه های وحشت و آیات خاکستر


مستم بکن ساقی
میخواهم امشب من
در موجهای آسمانکوب شرابی سرخ
قبر خمینی را بلرزانم
از کوچه وپسکوچه های شهر
خیل خدایان را بتارانم


ساقی بنام عشق
ساقی بنام زن
پرکن توساغررا
این آسمان پوشیده از خاکستر و دود است
کبریت روشن کن
من سینه ام انبار باروت است

این شعر در سال 1370 سروده شده است






۱۳۸۷ مهر ۲۲, دوشنبه



مثل خنکای بادی که به رویای گندمزاران میوزد
وسکوت آبی آسمان را عطرباران میکند
ترا که بیاد می آورم
دریا ها در من بال میگشایند
وجاده های شوکرانی
به افقی از شهد وشعر گشوده میشوند


***

به لحظه تولدم
چشم در چشم من گشودی
ومرا از کاجستانهای همیشه سبزآکندی


***

باتو
هرگز پاییزی به زندگی ندیده ام
ودر رگبارهای عاصی تگرگ
با سپیداران به رقص برخاستم
درزیرچتری از عشق


***

به سلولهای اوین
در حجم گنگ ونمور کابوسها وتابوتها
و بغضهای پاشیده بر دیوارهای سرد
آبی ترین آسمان را در من
بدل به شراب کردی
و پرم دادی
به اوجی که هیچ عقابی
درخیال هم نرفته است


***

در واحه های نور
بُعد های سه گانه را درهم شکستی
ومن یله در کوهستانهای بکر آغوشت
نیرویی مرموز را درخویش احساس کردم
وشکفته شدم
به مکانی دربی مکان
ودر رگان زیتونزاران جاری شدم
وخاکسترم را
به عشق در آتش کشیدم
با دریایی زلال از شبنم
***


ترا که بیاد می آورم
در من توفانی سرریز میکند
واز ژرفاژرفم مروارید ها به سواحل می ریزند
ودخترانی که رد پایم را مییابند
در خوابشان گردنبندها به رقص برمیخیزند
وعاشقی را درسپیده دمانشان بیاد می آورند
که عقربه های ساعتشان را
درزمانی به بی زمان شکسته است


***
ترا که بیاد می آورم
دوشنبه 22مهر1387


۱۳۸۷ مهر ۱۵, دوشنبه


پر ند ه بجز با ل و پر هیچ نیست

چوعالم که بی عشق هرگزنزیست


منم آن گلی که بها ر ا ن ند ید

خز ا ن د ر خزان قلب توفان دمید


به شب شاخه هایم به زیر تبر

سحر ریشه ام گل دهد سربه سر


به جا نم قنا ری شکفته است نگاه

کسی میبرد شب مر ا با غ ما ه


به سیلاب غم غر ق شا د ی د لم

به آ غو ش توفا ن شده ست منزلم


من از اینچنین زند گی خسته ام
بتو فش د لم را جهان بسته ام


دگر ول کنیدم و لم و ل کنید

رهایم به توفا ن به سا حل کنید


شر ا بم نمی بخشد م مستی ا م

به زنجیر شد یکسر ه هستی ام


ستوه آ مد م من ستوه از سکو ن

بیا گل بکن د ر د لم ا ی جنون


قفس گر شو م با ل و پر میز نم

به منقا ر خود میله ر ا می کنم


به خا کستر م کو هی ا ز آ تشم

خد ا یا نِشا ن ر ا ز مین می کشم



من از ایل عشا ق سر گشته ا م

به رویا ی پر و ا ز آ غشته ا م


به صد با ر شب سینه ام را درید

به جز نور خورشید در آن ند ید


منم آن کهنساله سرو بلند

که سر میزنم ازفراز سهند


به چشما ن ققنوس بشکفته ام

به قعر دل قمر یا ن خفته ا م


وجو دم پر از جنگل تا کهاست

به هر ذ ر ه ام مو ج وکولاکهاست


چنان مستم از مستی عشق او

که د ر آتشش میکنم جستجو



فرو ناید م سر که من بی سرم

به دنیای بی مرگ پر گستر م



نیاسوده آسوده ام همچو موج

به پرواز درآذرخشم به اوج



این شعر درسال 1370
سروده شده است.





















۱۳۸۷ مهر ۱۰, چهارشنبه


خود را می تکا نم

مثل کبوتری که پرهایش را

ودر زیر بارش آفتاب سحرگاهی

خیس میشوم

***

نرم نرمک

درخیالواره هایی از تغزل

به نتهای نی لبکم

امواج به رقص برمی خیزند

ومن رویاروی نیزاران

در شهودی بیکران مست میشوم


***




مثل یک کلاه

سرپوش آسمان راازسرم برمیدارم

وچشم می بندم

بر الواح نور


***

نظاره کن

بر شاخه های حسم

فاخته ها نشسته اند

با خوشه هایی از شبنم بربالهایشان


***

من روز تولدم

میلاد اولین شعرم بود

درزیر بی سایه ترین درخت انجیری-

که از عشق شاخ وبرگ گسترده بود

وردی از رنگین کمان بر آسمان

برجای نهاده بود

***

به شالیزارپرستاره

بر آلاچیقم

در انتظار ماه سرود میخوانم

ونیرویی به تلاطمم می آورد

در ارواح توفانها

وهلهله گنجشکان


***


در آفتاب داغ تابستان

وقتی لب برلبت مینهم

چلچله ها متولد میشوند

ودر تلاقی چشمهایمان

بدنیای آیینه ها پای می نهیم

واز اینقراراست که درب زمان فرومیشکند

وپنجره های فصول

تا ابدیتی زلال را باتو

به پرواز بنشینم

***
آه
ما چگونه بینهایتی رادرنهایتی

(چنانچون دریایی را درلیوانی) ماوا داده ایم



فراتراز من

فراترازتو

فراسوی ما

ما ممکنی درنا ممکنیم

ورای علتها

وعشق که بی پایان درما

آغازی همیشه است

***


شرابی را از چشمانت برمیکشم

ودر انتهای وجود
بی انتها
درابدیتی از مستی پرمیگیرم




سال 1996









۱۳۸۷ مهر ۱, دوشنبه


میوزم درباد

خوشه ای از خاطرات دشتهای پرشقایق درکف دستم

از میان کوه کوه ودره دره فاصله ازدور

میدهم من بوسه بر البرز

بالبی ازنور





درجنون وحشی شبهای رعد وبرق
مثل عریانی

عشق را باید که پوشیدش

آبشاری از شراب ناب شد جوشید

دشت وصحرا را به رقص خودبرقص آورد

باسرور نغمه خورشید




من هنوز ای دوست

دررواق خلوت غربت

فوج فوج کفتران درمن به پروازند

سینه سرخانی که درصحرای تاریکی

تکه های آفتاب صبح را بربال خود دارند




من هنوز ای یار

عطروبوی نغمه های دختران ِچایکار خطه گیلان

درهوای خانه ام جاریست

آسمان کوکب کرمان




من هنوز ای دوست

رود اشک مادران آنجا

گونه ام را غرق باران میکند اینجا




از پس سردابه های مرگ

از پس غرقابه های اشک

من هنوز ای دوست


مملواز عطر سیاووشم

این افق این غربت تاریک

سر به سر جنت اگر باشد
خوب میدانم

روز پرواز عقابان درشب توفان

یک نفس اینجا نمی مانم




13-11-1996




۱۳۸۷ شهریور ۲۲, جمعه







دشتی سینه اش راازپونه می آکند

من از آواز لورکا


***
به ساعت صفر

سینه سرخی

بر شانه ام نشسته است

من به گرده بادها


***
نه من
که اندوهان تاریک

از من به ستوه آمده اند



***

دماوند را چنان چون پرکاهی

به سرانگشتانم به چرخش در می آورم

وخورشید را به بوسه ای

به گل آفتاب گردان هدیه میکنم


***

به خواب خروسان

با گلهای شیپوری بیتوته میکنم

وشبگیران ناقوسها را

در جانشان به صدا در می آورم


***

در آذرخش وتنهایی

بادبان برکشیده درتلاطم دریاها

غبار خستگی از بال مرغان می تکانم

با نانی از سفره رنجم
وکاسه آبی از عطش بی پایان روح عاصی ام

***

زادگاه امواجم

وصدای شیرین وفرهاد

از دهکوره های دلم

از پس هزاره های تلخ بگوش میرسد

باتیشه ای بدست

بر کوهپیکر اندوهانی که بتاراجم نشسته اند


***

دشتی سینه اش راازپونه می آکند

من از آوازهای برهنه لورکا

24-7-1996


















۱۳۸۷ شهریور ۱۴, پنجشنبه


سراسیمه میریزند

برگخاطرات زاد وبوم رفته ام

ومن سپید می شوم
باشاخه ها وشکوفه هایم
***
اینک در زیر آواری ازکابوس

من به کشف دوباره خویش برمیخیزم

به دوران پیش از خویش

وگندمزاران مواجی

که درذهن کودکانه ام تاب میخوردند

با فوج فوج پرنده در بغل

وانبوه انبوه ستاره درآسمان شبانگاهی ام


من به آیینه داری دریا

تمامی سواحل آرزوهایم را

روزی هزار بار دویده ام

ورد پایم هرگز
به امواج شرزه بیرنگ نمی شود


مرا اگر چه سالیان سال

از خاکم اره کرده اند

روحم بر آسمان سبز جنگلهایم

بپرواز است

واز اینست که بوی سرو وسپیدار میدهم

وازینست که تا پنجره را باز میکنم

از خویش هیچ درنمی یابم

وکودکانی که از بعد من

در خانه ای که هرگز نداشتم

زاده شدند

پرنده ای را در پشت پنجره پلکهایشان مییابند

که آسمان رویایشان را ترانه باران میکند

***

من چراغدان ماه را

هنوز که هنوز است

به ستیغ دماوند

بافرسخ فرسخ فاصله

به شعرم آتش برمی افروزم

ودرانجماد فصول سنگ

وزمهریر زمستانی غربت

خود را بایاد کوچه باغهای میهنم

گرم میکنم

وپیراهن شمالی ام راازپس سالیان سال

ازتن برنیاورده ام



من هنوز که هنوز است

هنوز


1-4-1996





۱۳۸۷ شهریور ۵, سه‌شنبه


مثل یک دلتنگی است

مثل افتادن دربرکه ی یک خاطره رنگینی

درشب تنهایی



من بخواب علف صحرایی

باد را هی کردم

وسر شاخه ابر

سبدم را لبریز از رویا



کوچه های خنک بابلسر میدانند

چند فرسخ رامن

با بهار نارنج

عطر باران کردم

وسکوت سحر ساحل را

از پرچلچله های باران


آ...ی من میخواهم

اتفاقی شده هم

گیسوی خواب ترا شانه کنم

مثل نیلوفر ابر

جلوه ای از پر ِ خورشید سحرگاهان را

بر سرت سایه کنم

نم نم بارانی

پای گلدانهای خاطره ات افشانم

وبگویم دیدی

که چه آسان آسان

میشود فاصله هارابرچید

از پس ِاینهمه تاریکی ومه

در هماغوشی یک عشق بزرگ

به در ِخانه رسید
***
عشق را درعالم
واژه فاصله نیست
دوستت دارم دوست
با همه دره وکوه
قلب پاک من وتوهردویکیست


تابستان64




۱۳۸۷ شهریور ۳, یکشنبه


من به این عشق که برمیگردم
باز هم از پس این فاصله ها
دردل کوچه وپسکوچه خویش
شعله ور میگردم
***
من به این عشق که برمیگردم
از پس اینهمه شبهای سیاه
باکبوترهای خورشیدی
روبه البرز بلند
همسفرمیگردم
***
من به این عشق که برمیگردم
باز هم پاکوبان
دور میدانچه شهر
دست برگردن یاران قدیم
نغمه خوان میگردم
***
به امیدی که به یک روز بزرگ
دست من خواهد خورد
برتن حلقه در
کسی از پنجره ها خواهدگفت:
ای پرستوی مهاجر قدمت باد به چشم
زنده ام ای یاران
زنده ام ای ایران
هلند 1995

۱۳۸۷ مرداد ۲۷, یکشنبه


گلخوشه ای از رنگین کمان یادتو
به زیر آسمان صبحگاهی
درمن جوانه میزند
***
وقتی بتو می اندیشم
برج وباروی حدو حدودفرومی پاشد
وبیکرانی ازنور دربرم میگیرد
***
من تن اثیری سیاره های دوررا
به جادوی عشق
لمس میکنم
چنانچون سیبی سرخ بردرخت
***
درحنجره های سهره ها سنتورمیزنم
وزمین ماننده گلی در دستانم
برقص برمی خیزد
وخورشید را در زمستانی ترین فصول
باخواهشی تبدار درآغوش میکشم
***
درپرنیانی ازشفقهای پربهار
وکهکشانی از انگور
به گهواره ماه تاب میخورم
***
درمن ریشه های سرو وصنوبر وسپیدار
بدل به رز میشود
تاجهان را درمستی به رقص آورد
واندوهان سهره کوچکی دورمانده از همگنان درکوچ
به بیشه زاران زرد رنگ کوهستان
***
من کاوشکر خستگی ناپذیر اعماق خویشم
سیاره های نامکشوف را بنام میشناسم
ودر آسمان هفتگانه عشق
زیباترین حنجره ها به جانم درآوازند
***

آدمی بیش از صدواندی سال عمرنمیکند
من اما
هرلحظه ام هزارسال است
وعمرم از تاریخ آب وخاک وبادو آتش درمیگذرد
بازادگاهی نامعلوم
وچشم اندازی ازعشق

***

درمن خط هرافق

آتش گرفته است

بی انتها درانتهای خویش میوزم

ونفسهایم آسمان صبحگاهی کوه ودره هارا

از عطر یاس آکنده میکند

13-1-2004 هلند

















۱۳۸۷ مرداد ۹, چهارشنبه


در مرگ من

آسمان وزمین سقوط نمی کند

اما

پرنده کوچکی رامیشناسم

که دیگر سرودی نخواهد خواند

***

از کوچه های تودرتوی آیینه

درزیرپلکان آفتاب

گلهای شعمدانی بی نگاه من

بنیمروز بیکسی

از تشنگی آب خواهندشد

وکلید باغ قصه های عشق

به کهکشانی بی انتها


***


از بعدمن آیا

کسی دربادهای نوباوه صبح

دستی به ساقه نور خواهد کشید

وبوسه ای به نرمای بافه گندم

***

درمرگ من نه آسمان سقوط میکند

نه زمین

اما

چشمه ای خشکیده احساس میکند

تنهایی اش را کسی نخواهد سرود

وامواج بی انتهای باد

بر اقیانوس اشک خویش غرقه خواهدشد


راستی را

از بعد من

مرغ سحر را

از آشیانه سبزش

که بیدار میکند


درمرگ من

نه آسمان سقوط میکند

نه برگ


17-7-1996

۱۳۸۷ مرداد ۷, دوشنبه


ریشه در باغ شرف شعله کشان میخوانیم

به سر عهد شقا یق به خز ا ن میما نیم


سر به سرخانه اگر یکسره آ تش بشو د

ما به سویش همگی با دل وجان میرانیم


تیشه بر ریشه پاییزی ظلمت بز نیم

گل چو با ران زسر ابر به خاک افشانیم


ای شب تیره کجا ا ز کف ما بگریز ی

ما هما ن شعله خورشید شب توفانیم


ماهما ن جنگل سرشار زشیریم وپلنگ

که به خونخواهی گلها همه هم پیمانیم


وه از آن دم که به آفاق وطن با زآییم

دشنه صاعقه بر نای ستم ر و یا نیم


تابستان 1367

۱۳۸۷ تیر ۲۳, یکشنبه


پیش از تو

اندوهان تاریک

دندان به دل وجانم خونین میکردند



چونان کاشفی گمنام

عرقریزان در معادن رنج

درزغال وقیرو دود

ودر غژاغژکج بیلهاودینگ دینگ کلنگها به اعماق خاک
به روزی کبود

ترا به جانم دریافتم

واز آن پس

باسایه نیشکری دردست

ورنگ باغهای چای درنگاه

به جستجویت برخاستم

به اعماق جان خویش

برپلهایی معلق ازرنگین کمان



***


وقتی که عقربه زمان رامیشکنم

وقتی که شمال وجنوب جهان راورق میزنم

به رویای مهتابی تومیرسم

به ژرفاژرف خورشیدها


بی تو

بی جستجوی تو ،جهان قفسی بیش نیست

با دالانی از اشباح وسکوت و یاس

وسایه های کابوسی که دردوایری ازتسلسل

به شکار زندگی برمی خیزند



باتوازاینسوی

دست به فراسوی میبرم

وسقف آسمان راازفرازنای سرم

برمیکنم

وازلابلای سایه های درخت نور

به بیسویی مینگرم
این شعر درسال 1999سروده شده است