۱۳۹۸ فروردین ۱۸, یکشنبه

شعر کفر - مهدی یعقوبی



در نهفت دل تبدیده من
رعدها می غرند
موجهای سرکش
عاصی و شرزه که سر می کوبند

تار و پودم آتش
همه ذرات وجودم شده است
شعله هایی از خشم

من در این گستره سرد سکون
در پس پلک فرو بسته این پنجره ها
مرگ و خاموشی ها
نفسم می گیرد
شعر و موسیقی و نور
عطر هر خاطره ام می میرد

روح من در بند است
دین و ایمانم شد
بر دو دستم زنجیر
و خدا فرموده است
گردن هر مرتد
تیغه های شمشیر

عاصی ام من عاصی
میکشم نعره که از قعر جگر:

جان که بر روی لبم آمده از بند و قفس
پایه مذهبم از وحشت و ترس

من که در زندانم
در  دلم تندرهاست
میزنم بر سر طبل
مشت سنگینم را
قعر خاموشی شب

همه سو رخت عزا
همه جا ناله و آه
ماه پنهان شده در پشت و پس گله ای از ابر سیاه

شده یک قبرستان
وطن و میهن در زنجیرم
همه در تابوتند
روی لبها هذیان

من از این بتکده ها
من از این مرده پرستی هاتان بیزارم
ای همه بی خردان
اینهمه گور چرا
گنبد و قبر طلا
بر سر و سینه زدن
ضجه و شیون و آه
بر سر گور کسانی که تجاوز کردند
صد هزاران کشتند
نانتان را خوردند
دست و پا در زنجیر
زن و فرزندان را
به اسیری بردند
در پس نام خدا

با شمایم مردم
از چه رو خود را در خواب زدید
یا که وجدان هاتان در خواب است

چشم خود را نفسی باز کنید
در پی لقمه نانی که زنان دور حرم
تن فروشی بکنند
و شما خوشحالید
که سفر در  مکه
یا که در کرببلا
به زیارت رفتید
تف که بر غیرتتان


عاصی ام من عاصی
موج خون در رگ من می جوشد
این چه دین است چه دین
که شمایان دارید
این چه آیین و چه مذهب آخر
به دل و جان دارید


میهنم مهد شراب
مهد آزادی بود
کوی و برزن همه سو
خنده و شادی بود
نغمه و ساز و سرود
مهربانی همه سو جاری بود

کو، چه شد نوروزش 

شادی هر روزش
آنهمه هلهله ها
نغمه پیروزش


اینهمه گورستان
از کجا آمده است
اینهمه ریش و عبا
زوزه کرکسها
جه بلا بر سر ما آمده است

عاصی ام از همه چیز
آب از روی سرم بگذشته ست
کاسه صبرم لبریز شده ست
من سرم هم برود
زیر فرمان خدایی که به شمشیر به خاکم آمد
هرگز هرگز نروم
بنده هیچ کسی

نفسی هم نشوم

مذهب جهل و جنون
هر وجب از وجبش لجه خون
همه گفتارش زشت
همه پندارش زشت
همه کردارش زشت

ما همه دربندیم
در پس یک قفس نامریی
به بهشتی که پس از مرگ بما
مشتی عمامه به سر
وعده دادند همه خرسندیم

خونمان مسموم است
روحمان در زنجیر
مذهب تازی ها
شده زهری همه در رگهامان

به امام سر ماه
یا امام ته چاه
به جهان دل بستیم
همه تا خرخره در گندابیم
روح جنگاوری ما مرده است

رایت سرخ شرف
از کف خود دادیم
روبروی دشمن
زده زانو به زمین

لعنت یک تاریخ
در قفا ما داریم
ننگ تسلیم که بر روی جبین

عاصی ام من عاصی
در دلم تندرهاست



ما همه نامردیم
پشت پا بر شرف خود زده ایم
رایت بابک را 

از کف انداخته ایم
در غریو امواج

 کنج  ساحل ماندیم
پشت دیوار سکوت
چشم ها را بستیم

در شب قیراندود

ما خیانت کردیم
از هجوم شب غدار حمایت کردیم
ننگ مان باد که خاموشی ها
این فراموشی ها

زنده بادا شادی
زنده باد آزادی
زنده بادا انگور
رقص و پاکوبی و دست افشانی
جاودان بادا عشق
مستی و شعر و شراب
بربط چنگ و رباب

آمدند و به جنون میکده ها را بستند
کوچه پسکوچه که شمشیر به کف مستان را
دسته دسته کشتند
کوه و دریاها را
دشت و صحراها را
خنده بر لبها را
که به خون آغشتند

به زبان دگری
که سخن می گفتند
همه آتشکده ها را ویران
عاشقان را زندان
و به ما در وطن خویش عجم می گفتند
و خداشان وحشت
دینشان نفرت و کین
واژه هاشان ننگین
دل که تا دیده سراسر چرکین
نکبت از چهره شان می بارید
قحطی و مرگ و دروغ
و خداشان می گفت:
هر که اسلام نیارد بکشید

مشرکان را بکشید
کافران را بکشید
مرتدان را بکشید
بکشید و بکشید و بکشید
دست و پا را بدرید
زنشان را به غنیمت ببرید

چارده قرن گذشت
و هنوزم که به شمشیر هنوز
روز و شب هلهله زن
چنبر هول و ستم
هر دم هر لحظه که خون می خواهند

میهن من اما
با همه سختی ها
از مغول تا به همین تازی ها
یک نفس یک دمی تسلیم نشد
در دل آتش و دود
قدرتش عشقش بود
با همه بود و نبودش جنگید
قعر تاریکی ها
نغمه روی لبانش خورشید

زیر خاکسترها
باز بر می خیزد
باز هم توفانی از آتش
بر سر تازی ها می ریزد

میهن من ایران
میهن آزادیست
مذهب جهل و جنون را هرگز
در دلش جایی نیست
 

مهدی یعقوبی




 

هیچ نظری موجود نیست: