۱۳۹۶ دی ۱, جمعه

قتل یک شاعر




آمدند
با ریش ها ی حنا بسته 
و پیشانی ای تاریک
 نامه ای در دستشان بود
و در زیر آن تپانچه ای

قلوب غبار آلودشان مسلخ پرنده ها
و کشتارگاه زیباترین ترانه ها

عقربه های زمان از حرکت باز ایستاده بودند
و تیک تاک ساعتها 
 قلب شاعر اما هنوز می تپید
و شعری ناگفته بر لبانش


در فراسو
بر آبی های دور 
از پشت صخره ای کبود
شلیک گلوله ای به گوش رسید 
و چند قطره خون
چک 
چک 
چک
 پرنده ای سفید بر خاک افتاده بود

با هراسی پنهان
قاتلان خندیدند
نام خدا بر لب
و با چشمانی هرزه به هم خیره

و خورشید به ناگهان تاریک شد
و آنگاه به هیات کرکسی در آمدند
با بالهایی از خاکستر
و نفرین ابدی در قفایشان

عقربه ها از حرکت باز ایستاده بودند
 قلب شاعر اما هنوز می تپید

مهدی یعقوبی



۱۳۹۶ آذر ۹, پنجشنبه

چون شیشه عطری که تو در هرم خیالم



ای عطر دلاویز دلاویز دلاویز
با من که درآمیز درآمیز درآمیز
با زمزمه ای زیر پر ماه شبانگاه 
جانم که غزل ریز غزل ریز غزل ریز
از بارقه عشق پس از مرگ دگر بار
روحم که برانگیز برانگیز برانگیز
از بیشه تبدیده احساس لطیفم
مانند شرر خیز شرر خیز شررخیز
ای نام دلارای تو بر روی لبانم
آهنگ شباویز شباویز شباویز
ژرفای دلم از تپش زمزمه هایت 
رنگین که به پاییز به پاییز به پاییز
دنیای من از خاطره هایت به شب و روز
خوشبو که به یکریز به یکریز به یکریز
چون شاخه پیچک به سحرگاه بهاران
در من که درآویز درآویز درآویز
ذرات وجودم همه بیداری و در خواب
از عشق تو گلریز که گلریز که گلریز
چون شیشه عطری که تو در هرم خیالم
قلبم به تو لبریز تو لبریز تو لبریز

مهدی یعقوبی

۱۳۹۶ آبان ۲۸, یکشنبه

این چه خداییست که آدم کشد



این چه خداییست که آدم کشد
پیر و جوان را  که به عالم کشد
گر نپذیرد که کسی دین او
نعره بر آورده همان دم کشد
عقل و خرد جرم که در مذهبش
 هر که خردمند مصمم کشد
هر ورق از دفترش حمام خون
روز و به شب پشت سر هم کشد
هر که برآرد به لبش بانگ عشق
خنجر آغشته که با سم کشد
کافر و مشرک همگان را خطاب
تیغ کشان با لب خرم کشد
نفرت و کین پر شده در سینه اش
هلهله زن راحت و بی غم کشد
نغمه و آواز به دینش که جرم
کوچه و پسکوچه که مریم کشد
کیش و مرامش همه شمشیر او 
هر دگراندیش که محکم کشد
دشمن آزادی ایرانیان
در غل و زنجیر دمادم کشد
حرف و کلامش همگی مرگ مرگ
کافر و بی دین که مسلم کشد
می کشد و میکشد و میکشد
درهم و برهم به چم و خم کشد
هر که مخالف بزند گردنش
یار و جگر گوشه و همدم کشد
عشق که در شرع مبینش حرام
عاشق و معشوق مقدم کشد

مهدی یعقوبی


۱۳۹۶ مهر ۱۱, سه‌شنبه

یک عده روانی





در میهنم که حاکم آدمکشان و جانی    یک عده روانی
روز به شب به منبر در حال روضه خوانی   یک عده روانی
در خون بیگناهان در سجده و نمازند   بر عاشقان بتازند
ایمان و دین و مذهب در نزدشان دکانی      یک عده روانی 
اسلامشان که بر پا با چوبه های دار است    در کار تار و مار است
با تیغ و تیر و دشنه بستند هر دهانی    یک عده روانی
چون کرکسی جگر خوار افکارشان شرربار    دائم به فکر آزار
از این وطن ندارند هرگز که یک نشانی    یک عده روانی
فریاد مرگ هر دم بر روی لب بر آرند   وحوش مرده خوارند
سوقاتشان دمادم کشتار ناگهانی  یک عده روانی
   دائم به فکر خونند آلوده از جنونند   پوسیده از درونند
مانند گرگ هارند هر گوشه هر کرانی یک عده روانی
شور و نشاط و شادی در نزدشان جنایت    در حد بی نهایت
قانون جنگل اینجا آیین آسمانی    یک عده روانی
مردم همه گرسنه آنان به عیش و نوشند    مشتی وطن فروشند
 عمری به ناز و نعمت با دزدی نهانی      یک عده روانی 
آکنده از خیانت تاریخشان سراسر    بر پشت ما که خنجر
نام خدا که بر لب با ریش آنچنانی    یک عده روانی
ایران من به روزی وقتی بپا بخیزد     این قوم را بریزد
خواهی نخواهی اما توی زباله دانی      یک عده روانی

مهدی یعقوبی


۱۳۹۶ مهر ۴, سه‌شنبه

نفس نفس هر دم تویی که در قلبم



دوباره پیچیده به گوشه ایوان که عطر گیسویت
دوباره می بینم به دشت رویاها شکوفه رویت
به کنج خاموشی شبانگهان در من طلیعه نوری
 ترنمی رنگین ، شراب آتشگین خیال جادویت
تو حس زیبایی ، طلوع شیدایی ، زلال دریایی
 به جنگل و صحرا به قله کوهها  منم پرستویت
قدم زدن با تو کنار ساحلها غروب پاییزی
نگاه لغزانم به نم نم باران به چشم و ابرویت
به جستجویت من به موج و توفانها همیشه در پرواز
تو راز خوشبختی غزل غزل مستی نهفته در کویت
در عمق احساسم به روح و در جانم تبلور شعری 
به هر کجا هستم ترانه می خوانم به باغ شب بویت
تو را که بوسیدم به ناگهان در من جهان دگرگون شد
پر از قناری ها پر از شقایقها که جنگل مویت
هنوز می پیچد به کوچه سارانم طنین آوازت
شمیم لبخندت درخشش مویت به دست النگویت
مرا به ظلمت ها تو بال و پر دادی به نقره مهتاب
شکوه بی همتا طراوت گلها دمد به هر سویت
 تو با منی با من نفس نفس هر دم ، به هر تپش قلبم
به خواب و بیداری به هر رگم جاری  نسیم خوشبویت 

مهدی یعقوبی




۱۳۹۶ شهریور ۲۹, چهارشنبه

باز محرم شده ست




باز عزا موسم ماتم شده ست
ماه عرب ماه محرم شده ست
امت قحطی زده دنبال آش
کاسه به کف با دل خرم شده ست
سینه زنان ، تیغ کشان ، جاهلان
نعره شان عالم و آدم شده ست
رسم و ره و پیشه وحشیگری
کامل و بی نقص فراهم شده ست
زیر چنین نکبت و آوار جهل
پیکر ایران کهن خم شده ست
کوچه و پسکوچه فشن شو همه
چشمک و لبخند که با هم شده ست
پیر و جوان در پی گل مالی اند
روبه مکار معمم شده ست
سم به زمین شیهه کشان لات و لوت
میهن دربند جهنم شده ست
مردم عاصی به سفر در شمال
چنگ و می و ساز که همدم شده ست
ما چه حقیریم چه خود باخته
مذهب و دین در رگ ما سم شده ست
مشتی روانی همگی رهبرند
عقل و خرد از سر ما کم شده ست
در ته یک چاه که در جمکران 
مهدی موعود مجسم شده ست
در اثر جهل و جنون در وطن
پایه اسلام که محکم شده ست

مهدی یعقوبی


۱۳۹۶ مرداد ۱۹, پنجشنبه

تا شقایق می دمد ناگاه احساست کنم




تا شقایق می دمد ناگاه احساست کنم
در نگاه قمریان در راه احساست کنم
در تپش های دلم مبهوت پشت پنجره
در طلوع روشنای ماه احساست کنم
در عبور ابرها بر آسمان بیکسی
در فراخای شب جانکاه احساست کنم
در پر و بال کبوترها فراز موج ها
در سحرگاهان به بندرگاه احساست کنم
مثل نوری بیکران چون انفجاری ناگهان
در گذار عمر بس کوتاه احساست کنم
یک نفس بی تو جهان یعنی همانا مرگ محض
در درون قلبمی همراه احساست کنم
در نسیم نرمخیز بیشه زار خاطرات
در حریم خطه دلخواه احساست کنم
بر پل رنگین کمان در باغهای کهکشان
زیر سقف گل که بر درگاه احساست کنم
عشق رویای مرا آکنده از عطر غزل
در شمیم آرزوها آه احساست کنم

مهدی یعقوبی

۱۳۹۶ مرداد ۱۱, چهارشنبه

من خدایی که جهان نعره کشتار دهد



من خدایی که جهان نعره کشتار دهد
عاشقان را که فقط وعده سر دار دهد
در پس از مرگ به هر مفتی و ملا به بهشت
دختر باکره یا حوری بسیار دهد
من خدایی که پیامش همه از نفرت و کین
مرگ و ویرانی و آینده خونبار دهد
بی حجابان همه را قعر جهنم ببرد
در دل آتش سوزنده که آزار دهد
هر کسی پیرو دینش که نگردد در دم
امر بر کشتنش هر سو که به اشرار دهد
من خدایی که فقط تفرقه و جنگ و نفاق 
تیغ و شمشیر کف لشکر جرار دهد
شادی و خنده به نزدش که جنایت باشد
ضجه و ناله شب و روز به اصرار دهد
جز که دینش همه را کافر مطلق خواند
مشرکان را به دم گرگ جگرخوار دهد
هر که سر پیچی از آیین مبینش ! بکند
لقب زشت چو بوزینه و کفتار دهد
گردن هر دگر اندیش که از تن بدرد
سخن از کشتن هر مشرک و کفار دهد
هتک حرمت که به آزادی انسان بکند
بیرقش را به زمین دست ستمکار دهد
نفسی هم نپرستم اگرم خشماگین
حکم نابودی و مرگم که به صدبار دهد


مهدی یعقوبی

۱۳۹۶ مرداد ۳, سه‌شنبه

در پی زیبایی ها



در پی زیبایی ها بودم
در خارزارهای اندوه 
و بر لبانم ترانه ای شنگرف 
شبی نجوای عاشقانه ای در من گفت :
آنکس که در پی زیباییست
خود زیبا می شود 
و آنگاه لهیب بی شکیب آتشی نامیرا
در رگانم بر افروخته شد
و امواج پر شکوه دریاهایی ناپیدا
در من به تلاطم

در پی گلها بودم
محصور در کویرهای گداخته
و رویاهایم
 آکنده از عطر تند گلبوته های وحشی کوهساران
در بادهای کبود و دود اندود
جنگلهای سوخته در من غریو می کشیدند 
و بناگاه به هرم سکوتی آهنگین
کسی بر لبانم به زمزمه خواند :
آنکس که گلی را دوست دارد 
خود بدل به گل می شود 

در ژرفنای تاریکی های بی پایان
در پی راز کهکشانها 
و انکشاف نور
بی آشیان ترین پرنده بودم من
با بالهای خسته و دربدر
در شبی تابناک
 ماه در خیالم تابید 
و کسی در من به ترنم خواند :
آنکس که به جستجوی سپیده بر خیزد
بدل به نور خواهد شد

                           مهدی یعقوبی



                   

۱۳۹۶ خرداد ۳, چهارشنبه

تو عطر گلی هر نفسی دور و بر من



تو عطر گلی هر نفسی دور و بر من
در برکه شب تا به سحر در نظر من
یک لحظه و یک دم که نباشی به کنارم
آتش که بگیرد  به سراسر جگر من
در خلوت شب روی لبم زمزمه نور
آرامش جادویی و قرص قمر من 
در خطه سوزان عطش راز شکفتن
دشت گل سرخی به دل دربدر من
در سینه ام آواز چکاوک که دمادم
لبخند رخت توشه راه سفر من
پرواز دهی جان مرا در ابدیت
شب بو و شقایق که بباری به سر من
در روح و رگم جوشش امواج شرابی
در آبی بی مرز همه بال وپر من
الماس درخشنده یادی غزل آگین
جانمایه سرمستی و شور و شرر من
رنگین افقم از تپش خاطره هایت
جز رد خیالت که نماندست اثر من
آیینه ای از صبح بلوری به نگاهم
خورشید فروزنده به کوه و کمر من
در معبر اندوه تو احساس قشنگی
در تلخترین دلهره ها نیشکر من
چون رایحه عشق که سرچشمه رویاست
پنهان که به اعماق دل شعله ور من

مهدی یعقوبی

۱۳۹۶ اردیبهشت ۵, سه‌شنبه

مرگ




وقتی که می مردم جهان در دیده ام بیرنگ شد
در ظلمتی بی انتها جسمم به مثل سنگ شد
سرو حیاط خانه ام با غرش رعدی شکست
دود سیاه نیستی بر هستی ام آونگ شد
ارابه ران مرگ را دیدم که از ره می رسد
هر سو کبود و قیرگون فرسنگ در فرسنگ شد
ثقل وجودم شعله ور از قوه ای درهم گسست
دنیا به چشمم بی نفس تابوت تار و تنگ شد
از وحشتی خاکستری مرغی پرید از آشیان
خاموش قلبم ناگهان بر خاک پر نیرنگ شد
گلبرگ رویاهای من در تیرگی بر باد رفت
تاریکزاران عدم جان مرا در چنگ شد
از کوره راهی بی تپش خاموشی مطلق رسید
در دره های ژرف شب روح و تنم همسنگ شد
در سایه لرزان شمع آیینه افتاد و شکست
گلدان پشت پنجره از رفتنم دلتنگ شد
آنسوی مرگ و زندگی نوری مرا در بر گرفت
عطر خیالی در دلم رودی پر از آهنگ شد

مهدی یعقوبی


۱۳۹۶ فروردین ۲۱, دوشنبه

طلوع




در بیشه زار خشک خاطرات
آتشی می افروزم
و عبور می کنم  از خماخم معابر کبود

کنار برکه ای خواب آلود
به زمزمه ای زلال
رویاهای زمردینم بال و پر در می آورند 
و من مانند نیلوفری شاد 
شکفته می شوم در آفاق شبی آهنگین
و ماه در چشمانم می درخشد 
و تکثیر میشوم در امتداد زیبایی ها

آنسویتر
در انتهای شب 
 خلوت زلالش را
دختری با شعرهایم فانوسی می افروزد 
و من بناگاه چون وزش روحی ناپیدا
در تار و پودش حلول می کنم 
و آنگاه ترانه ای شنگرف بر لبانش شکوفه می شود
و دشتهای برهنه تاریک 
پر خورشید 

طلوع می کنم 
از رگان ریشه هایی که در اعماق تاریک
و انجماد خاک 
در آروزی نور آه میکشند 
و افقها را از عطرهای ناب محصور

طلوع میکنم 
و گر می گیرم
و در کهکشانهایی ناشناخته شناور میشوم
و میدرخشم در بی نهایتی شگفت
و نت ها و واژه ها بر لبانم آتش میگیرند و  دود میشوند
و جرقه میزند ناگاه 
رازهای سر به مهر آفرینش در دلم
و من تا بخود چشم می بندم
از خویش چیزی نمی یابم 
و ابدیتی از عشق در برم می گیرد
و طلوع می کنم بی پایان

            
    مهدی یعقوبی



۱۳۹۵ بهمن ۲۹, جمعه

وقت آن شد قدم تازه جهان بر دارم




وقت آن شد قدم تازه جهان بر دارم
از نشستن که به مرداب سکون بیزارم
همه ذرات وجودم متموج شب و روز
شوق پرواز در آتش به دل تبدارم
من بر آنم که در اعماق شب تیره و تار
روی گهواره خورشید که سر بگذارم
به فغان آمده ام من به ستوه آدمها
خسته از زندگی در دایره تکرارم
رنگ مردار گرفته همه سو دور و برم 
من تبار گل سرخی به سر کهسارم 
ننگ و نفرت به من ار در شب قیرین نفسی
به فراموشی و خاموشی که سر بسپارم
نغمه سبز چکاوک به دل حنجره ام
عشق ورزی که به زیبایی در عالم کارم
کهکشانهای پر از یاس و شقایق هایم
به بهاران سر هر شاخه که گل می آرم
در همه روح و رگم یکسره توفان شراب
میکند مست مرا زمزمه دلدارم
آسمان دل من نیمشبان نورانیست
خفته با ماه به هر شب سر گندمزارم
به تکاپو همه عمرم  پی زیبایی ها
عطر و احساس قناری که دهد پندارم
من پس از مرگ که حتی به سحرگاهان باز 
می شوم شاخه گلی بر سرتان می بارم

مهدی یعقوبی

۱۳۹۵ بهمن ۱۸, دوشنبه

هی بگو مرگ که بر امریکا




هی بگو مرگ که بر امریکا
پرچمش را بزن آتش به هوا
بده ماتحتت را جر همه جا
میدهد بوی پهن ریش و عبا
گور بابای شما ملاها 

سن فحشا شده ده سال ایران
شادی مردم ما  قبرستان
میدهی حکم تجاوز زندان
خر بکن امت نالانت را
گور بابای شما ملاها

هی بکش نعره که از قعر جگر
به سر و سینه بزن بر منبر
بده فتوا همه سو مرگ آور
هی بگو بمب اتم با غوغا
گور بابای شما ملاها

هی بگو مرگ که بر اسرائیل
سر بریدن که در اسلام اصیل
خرد و عقل و تفکر تعطیل
آب گویی که رود سر بالا
گور بابای شما ملاها

باعث اینهمه بیداد شدید
قاتل لاله و شمشاد شدید
بر لبان واژه جلاد شدید
سمبل و مظهر هر مکر و ریا
گور بابای شما ملاها

مثل طوسی همه قرآن خوانید
حقه و مکر و ریا انبانید
قاضیانی همه بی وجدانید
رهزن و دزد و همه بی سر و پا
گوربابای شما ملاها

لجن اندر لجن اندر لجنید
عفن و بد دهن و بی وطنید
از ازل تا به ابد ضد زنید
دین تان فتنه و جنگ و بلوا
گور بابای شما ملاها

بر سر سفره مردم نان نیست
چهره ای در وطنم خندان نیست
در شما ذره ای از وجدان نیست
خون ایران چکد از چنگ شما
گور بابای شما ملاها

شکم و زیر شکم دین شما
کشت و کشتار که آیین شما
رنگ خون جامه پشمین شما
شد جهنم ز شما میهن ما
گور بابای شما ملاها


مهدی یعقوبی




۱۳۹۵ دی ۲۸, سه‌شنبه

کهن ترین شراب



خیال تو شبانگهان طلوع آفتاب شد
وجود و لاوجود من لهیب التهاب شد
نسیم عطر تو که تا بر آشیانه ام وزید
به جستجو فراز آسمان دلم عقاب شد
به سایه سار خلوت سکوت عاشقانه ام
طنین خنده های تو کمانچه و رباب شد
در آن دمی که از ضمیر نورها در آمدی
بدل به چشمه سارها کویر پُر سراب شد
به لحظه ای که دیدمت تمام راز و رمزها
به رویت نگاه من گشوده بی نقاب شد
در آن غروب بی کسی که رفته بودی از برم
تو گوییا جهان همه به گردنم طناب شد
تو از کدام کهکشان ترانه خوان در آمدی
که خون سرد در رگان من بناگهان مذاب شد
طلیعه سپیده ای به ظلمت شبانه ام
ترنمت به سینه ام کهن ترین شراب شد


مهدی یعقوبی