۱۳۹۲ آذر ۳۰, شنبه

گفتی که بمن فاحشه شیخا




شیخا تو بکش به روی دارم
  آزادم و دین جهان ندارم
گیسوی برهنه در خیابان 
   لب بر لب یار خود گذارم
بر مذهب و بر خدای زشتت 
   نفرت به من ار که سر سپارم

از روز تولدم به عالم
در مذهب تو گناهکارم
شلاق بزن مرا به میدان
من عاشق یک شرابخوارم
با سنگ و کلوخ و هر چه داری
با کینه بکن که سنگسارم
سرتاسرت از لجن ولیکن 
  عطر گل سرخ من تبارم
تو دشمن شور و شوق و شادی
من تشنه چنگ و دف و تارم

لعنت به بهشت و آن جهانت
نفرین شده از تو روزگارم
دنیای من و بهشتم اینجاست
این خاک همیشه زرنگارم
آخر بتو چه مگر فضولی

من نیمه برهنه با نگارم
گلبوسه دهم کنار کارون
با پیکر گرم و بیقرارم
هر بار ببینمت که در راه
بوی لجن آید از کنارم
این ظلم و ستم مغول نکرده است
آنچه که تو کرده ای دیارم
گویی که هزار و چارصد سال
از ظلم تو من در انفجارم
یک برده جنسی در شب و روز
در چنگ کثیف لاشخوارم
زنجیر به دست و پا و گردن
با پیکر غرق خون حصارم
گفتی که بمن فاحشه شیخا
چون روی سرم لچک ندارم
تف بر تو و بر مرام تو باد

در میهن سرخ سربدارم 
اسلام تو تا که هست و باقیست
من تا به ابد ذلیل و خوارم
باید که خروشنده و بیباک
آزادی خود به خون نگارم
گردن بزنی مرا به دینت
هرگز که سری فرو نیارم

من یک زنم ای شیخ دمارت
سوگند که از ریشه بر آرم
روزی بشود به مثل آرش
تیری به دلت که من بکارم

« مهدی یعقوبی »


۱۳۹۲ آذر ۲۷, چهارشنبه

ای ستمکاران از ایران گورتان را گم کنید




ای ستمکاران از ایران گورتان را گم کنید
گرگ های شکل انسان گورتان را گم کنید
از هزار و چار صد سال آتش و جهل و جنون
دشمنان ملک ایران گورتان را گم کنید
گورهای دسته جمعی ، خاورانها ساختید
پست تر از هر چه حیوان گورتان را گم کنید
خصم مادر زاد آزادی به خاک میهنید
لاشخورهای بیابان گورتان را گم کنید
توی زندانهایتان حکم تجاوز میدهید
طبق شرع و نص قرآن گورتان را گم کنید
ای سیه رویان قاتل ،  تخم جن ها ای اراذل
ننگ و نفرت بر شمایان گورتان را گم کنید
منبر و عمامه هاتان را به آتش می کشیم
ای پلیدان روح شیطان ، گورتان را گم کنید
عاشقان را در خیابان تیرباران می کنید
لات و لوت و شارلاتان گورتان را گم کنید
شب پرستان ،  روضه خوانان ،   کرکسان مرده خوار
جغدهای یاس و حرمان گورتان را گم کنید
بر لب و دندان تان خون کبوترهای ماست
ای جنایت های عریان گورتان را گم کنید
تف به هر  دینی که زن را سنگباران می کند
ای کثافت های دوران  گورتان را گم کنید
     
  « مهدی یعقوبی »


۱۳۹۲ آذر ۲۵, دوشنبه

برف



به شبانه دانه دانه
سر بام خانه خانه
گُلِ برف می نشیند
 به ترنم عاشقانه
 

به کران و بیکران برف
به زمین و آسمان برف
همه جا سفید پوشند
به ستیغ کوهساران
همه چشمه ها بجوشند


سر شاخه ای تکیده
دو پرنده رو به خورشید
پس ابرها پریدند
دل کوچه کودکان شاد
به هوای برف بازی
لب نغمه خوان دویدند


افقم سراسر هر سو
چه لطیف و نقره فامند
بنگر کبوتران را
که چگونه شادمانه
بنشسته روی بامند

  
منشین چنین تو خاموش
بشکن سکوت خود را
به نگر به ظلمت ژرف
زده سر به سوز و سرما
گل سرخ از دل برف

بشکف بزن جوانه
سخنی ، غزل ، سرودی
دل شب به هر بهانه
پس پنجره هیاهوست
در و دشتها تکاپوست
خبر از سپیده صبح
به نگاه هر پرستوست

  
چه زمان کجا به عالم
که همیشه مانده ظلمت
سحری همیشه رنگین
به میان شام تار است 
دل دانه دانه ی برف
 نفس تن بهارست
در و دشتی بیکرانه 
همه از شکوفه زار است

به کران و بیکران برف
به زمین و آسمان برف
همه جا سفید پوشند
به رواق میکده می

به لب عاشقان بنوشند

  « مهدی یعقوبی »





۱۳۹۲ آذر ۸, جمعه

جامی از سرچشمه خورشید در شبهای تار



جرعه ای از آسمان آبی صبح بهار
جامی از سرچشمه خورشید در شبهای تار
خوشه ای از عطر بی پایان یادت مانده در من یادگار

آه من با دیدنت گویی که شاعر گشته ام
در رگانم موجهایی از شراب
در دل و جانم به بیداری و خواب
کهکشانهایی زلال از آفتاب

دشتهایی از شقایق آرزوهایم شدند
سرزمین هایی پر از گلهای سرخ

نغمه خوان خلوت آفاق رویایم شدند
بر سرم پلهایی از رنگین کمان
تار و پود و در همه بود و نبودم ناگهان
شور آتشگین عشقی جاودان

سبز میگردم به مثل سروهای کوهساران بلند
چون عقابی روح پر توفان من
 بال و پرافشان سحرگاهانِ به اوج آسمان
بیکران در بیکران در نورها گم میشوم
با ترنم در رگان تاکها مستانه هر دم میروم
در همه ذرات جانم رودهایی از غزل
بوی رویاهای شیرین دسته دسته در بغل

رقص آهنگین گلها ، جوشش فواره ها
بال رنگین کبوترها فراز ابرها
شادی خوشرنگ  گندمزارهای خفته در آغوش باد
جست و خیز بچه آهوهای شاد
ساز و آواز لطیف جویباران در عبور از سایه سار بیدها
برق چشمان قناری های زیبا بر فراز شاخه ها
گفتن من دوستت دارم به زیر نور ماه
روز و شب های مرا آکنده اند

آه من عاشق ترین عاشق به عالم گشته ام
با دو چشمانت به ژرفای شبی بی انتها
در دل خورشیدها پر میزنم



 «  مهدی یعقوبی  »


۱۳۹۲ آبان ۲۲, چهارشنبه

مثل طلوع اولین شعر




مثل طلوع اولین شعر
در اعماق جان من
و احساس شاعری

آسمان آبی تر است
و روحم در ترنم ابدیتی زلال میدرخشد
و من در شگفتم که آیا

این چشمه هایی که میجوشند بی هنگام
از ژرفنای جان منست یا 
از کوهساران سبزی که محصورم کرده اند

اینک دستان کوچکم
در دست مهربان خداست
و ماه و ستارگان
از پشت پنجره ای که لبریز از عطر یاس هاست
چه نزدیکند

زلال میشوم
و بر میخیزم
از فراخنای خوابی هزاران ساله
و آفاقم سرشار از شکوفه های تازه میشود
و بر آنچه دست میسایم
 رنگجامه ای از ترانه میگیرد

چشم اندازهای شگرف
افقهای دلاویزم را آکنده اند 
و واژه ها رقص رقصان  
بر لبانم بدل به موسیقی میشوند

نگاه
 عطر سکوتی آهنگین در برم گرفته است
و طنین زلال جویباران در تلالو رگ و روحم جاریست
و بر پرهای رنگینم
گرمای آفتابی بی غروب نشسته است

مثل انفجار نخستین
و جرقه حیات
مثل طلوع اولین شعر
در اعماق جان من
و احساس شاعری
در ابدیتی از ستارگان پرواز میکنم
در سپیده دمی بی پایان

 
« مهدی یعقوبی »




۱۳۹۲ آبان ۸, چهارشنبه

نسیم یاد تو پیچیده در من




هوا آکنده از عطر گل یاس
افقهای سحرگاهان چه زیباست
کنار بید مجنون بر لب رود
نفسهای زلال آب دریاست

پرستوها دوباره دسته دسته
فراز کوه و صحراها به راهند
به پچ پچ در کنار رازقی ها
دو تا عاشق به زیر نور ماهند

به پشت پنجره باغ شکوفه
در آغوش نسیم صبحگاهیست
سرود مهر و برق مهربانی
به روز و شب به پلک هر نگاهیست

در آقاق سکوت وسعتی سبز
نسیم یاد تو پیچیده در من
تمام لحظه هایم پر شد از عشق
تو گویی هر دمی دور و بر من

نمی بینم تو را اما که بویت
رگان تشنه ام را میکند مست

به برگ هر گلی در دامن دشت
به رخسار لطیفت میکشم دست

طنین خاطراتت نرم نرمک
مرا پر میدهد مثل کبوتر
به رویاهای شیرینی دمادم
سراسر میشود جانم معطر

به دستان بلورینت غزلخوان
شراب سرخ میریزی به کامم
به اوج ماه و خورشید از خیالت 

در این شبهای تاریکی مدامم

تمام هستی ام را پر ترانه

گرفتم در گل سرخی به دستم
بتو می بخشمش من شادمانه
نگاهم کن نگاهم عاشق هستم


« مهدی یعقوبی » 




۱۳۹۲ مهر ۱, دوشنبه

پاییز





نرم نرمک باد بر روی درختان می وزد
راز اندوه شقایق های سرخ
نم نمک در روح صحراهای دور
در طلوع صبحگاهان می خزد

برگها روی درختان زرد زرد
کشتزاران زیر باران زرد زرد
شانه های کوهساران زرد زرد

در شبانگاهان به بوسه دست ماه
زر می افشاند به روی برگها
در طنین نی لبکها بر فراز کوهها
جنگل سرسبز می رقصد در آب برکه ها

یک چکاوک در عبور ابرها
در سیاهی ها میان بیشه ها
با خودش می گوید آیا آه کیست
پشت راز رنگها
قهوه ای ها ، سرخها
این طلایی ها که سر بر می کشند
از رگ و روح لطیف برگها

عطر ها از باغها پر می کشند
شاخه ها عریان شده
بادها را گرم در آغوش خود
در سکوت سرد در بر میکشند
نم نمک رویای سبز دره ها
زرد می ریزد به دشت سایه ها
اندک اندک نرم نرمک کم کمک
آنک آنک برگریزان می رسد

شاپرکها بار و بندیل سفر را بسته اند
مرغکان آواز خوان در حال کوچ
رعدها در بیشه ی ابر سیاه آماده اند
آه ای لیلای من لیلای من
کاجها اما که سبز
در میان موج و توفان مانده اند

 
« مهدی یعقوبی »

 

۱۳۹۲ شهریور ۲۳, شنبه

زندگی کوتاه است




زندگی کوتاه است

چون حبابی بر آب
این دم این لحظه در حال گذر را دریاب

زندگی کوتاه است
فرصت ما بس تنگ
ای دل ای دل بشتاب
مثل موجی لب آئینه رود

از سر صخره و سنگ


 مثل برگان فرو ریخته بر سینه خاک 
ما فرو میریزیم
روزهایی که گذشتند هرگز
بر نگردند از راه
قاب این خاطره ها
به پس پنجره در رویت ماه

زندگی کوتاه است
حیف اگر من در خواب
بیخبر از تپش دریاها
از طنین غزل قمری ها
از شقایق به سر صحراها
عطر و بوی گل شب بو به هوا
همه غافل باشم
خفته در پیله تنهایی خویش
در گذرگاه زمان عاطل و باطل باشم

باید این زندگی کوته خود را از عشق
گره من بر ابدیت بزنم
غل و زنجیر قفس را شده با چنگ و به دندان بکنم
بکشم مثل عقاب
در شب تیره و تار
پر به اوج خورشید

گرچه در پر زدن صاعقه وار
با دلی شاد و لبی پر آهنگ

سر و جان باید داد

زندگی کوتاه است
فرصت ما بس تنگ


 « مهدی یعقوبی »











۱۳۹۲ شهریور ۱۳, چهارشنبه

از عبا عمامه ننگین تان خون می چکد


از عبا، عمامه ننگین تان خون می چکد
از لب و دندان زهرآگین تان خون میچکد
تسبیح و سجاده و انگشتر و مهر نماز
پینه ی پیشانی پر چین تان خون می چکد
آیه هایی را که با شمشیر ها سر میدهید
پشم و ریش و دیده بدبین تان خون می چکد
بارگاه و کاخ تان آجر به آجر خشت خشت
پولهای خفته در خورجین تان خون می چکد
گنبد و گلدسته و بانگ اذان بر پوزه ها
نعره های وحشی و سنگین تان خون می چکد
از حصار و چوبه های دار و سیم خاردار
تیغه شمشیر و اسب و زین تان خون می چکد
از احادیث و روایات و کلام و فقه و شرع
از دعا و یارب و آمین تان خون می چکد
از صفیر زوزه ی شلاقها تان در قفس
سینه چرکین و غرقِ کین تان خون می چکد
خون شد اسلام شما نفرین بر احکام شما 
سفره رنگین و ننگ آجین تان خون می چکد
از هزار و چارصد سال آتش و جهل و جنون
ساز و برگ و پایه های دین تان خون می چکد
گرگهایی مرده خوار عمامه بر سر کرده اید
آستین و پنجه و بالین تان خون می چکد
این ولایت یکسره تنها که از خون زنده است
مسلک و ایمان و از آیین تان خون می چکد

مهدی یعقوبی




۱۳۹۲ شهریور ۷, پنجشنبه

ماتریس متقارن ادبی


این شعر در قالب چارپاره و بصورت ماتریس متقارن ادبی سروده شده است . 
 ماتریس متقارن ادبی به شعری میگویند که به صورت
افقی و عمودی به یک شکل خوانده میشود




تو آفاقی تماشایی ، تو عطری از غزلهایی
تماشایی ، جهانی از شکوفایی به رویایی
تو عطری از شکوفایی ، گل سرخی به چشمانم
غزلهایی به رویایی به چشمانم چه زیبایی

تو خورشیدی به شبهایم زمستانها بهارانی
به شبهایم به کوهستان در اعماقم تو میخوانی
زمستانها در اعماقم تو گرمای گل عشقی
بهارانی تومیخوانی گل عشقی دل و جانم

دل دریا به توفانها به لبخندی پرم دادی
به توفانها در آوازت مرا بردی تو با شادی
به لبخندی مرا بردی سحرگاهان در آبی ها
پرم دادی تو با شادی در آبی ها به آزادی

چو شبنم ها زلالی تو  افقهایی همه زیبا
زلالی تو اهورایی به چشمانم گل رویا
افقهایی به چشمانم غزل آگین خود عشقی

همه زیبا گل رویا خود عشقی  شررافزا

به چشمانت شرابم ده ، بکن مستم عطشناکم
شرابم ده در آغوشت ، جهان با تو چه من پاکم
بکن مستم ، جهان با تو ، همه یعنی سراسر می
عطشناکم ، چه من پاکم ، سراسر می رگ تاکم


 « مهدی یعقوبی »














یک نمونه از ماتریس متقارن ادبی در شهر سوخته پمپلی در 79 میلادی . همانطور که مشاهده میکنید عمودی و افقی به یک جور خوانده میشود .
این نوع ادبیات  palindromes نامیده میشود .

پالیندروم (    ریشه یونانی  دارد و از تلفیق دو کلمه پالین به معنای تکرار و دروموس به معنی جهت و راه گرفته شده است که به رشته ای از کلمات ، اعداد و یا هر چیزی اطلاق میشود که از بالا به پایین و پایین به بالا و یا از چپ به راست و راست به چپ  دقیقا یکسان باشد  بطور مثال واژگان کپک  ، دود ، توت ، ، داماد ، مادام ، رادار یا اعداد 1534351 یا 1456541  ) .

 پالیندروم از تکنیک ادبی خاصی پیروی میکند و به خاطر اسلوب و خود ویژه گی هایی که بر آن حاکم است  از پیچیدگی های خاصی بر خوردار است و طبعا کسانی قادر به خلق یا سرودن آن هستند که متبحر باشند وگرنه بی معنا و کلیشه ای و شلم شوربا خواهد شد که نه تنها بازده مثبتی نخواهد داشت بلکه در یک روند معکوس به ضد خودش بدل خواهد شد .

 شعر  فوق را بر اساس اوزان عروضی  در بحر هزج  سروده ام که نخستین تجربه ام محسوب میشود .  ماتریس متقارن در شعر بدلیل قواعد جزمی اش بطور عام محتوا را فدای شکل میکند اما بدلیل تناسب و توازان شگرف و زیبایی و هنری که در آن نهفته است ، قدرتی جادویی به اشعار داده  و مورد استقبال مضاعف قرار میگیرد 



۱۳۹۲ مرداد ۵, شنبه

ای شیخ بزن به کینه شلاق به پشتم




ای شیخ بزن به نعره شلاق به پشتم
من عاشقم و مست
هرگز ننهم جام می از دست
سر خم نکنم اگر که صد بار
بر خار و به خنجر بکشیدم
شمشیر به کف به نام الله
گردن بزنیدم

هر چند مرا مفسد فی الارض بدانید
در لجه خونم به شب و روز کشانید
تکفیر کنیدم
زندیق بخوانید
مستانه کشم به سینه فریاد
با پیکر سر بریده در باد :
پاینده شراب سرخ شیراز
بر مستی و شور و شوق و آواز

ای شیخ بزن به کینه شلاق به پشتم
من تا به ابد که می پرستم
گم کن به عبا و ریش و پشمت
از میهن من گور خودت را
بگذار بروید که دوباره
لبخند فروخفته به لبها
شد هستی ما از تو جهنم همه هردم
نفرین به بهشتت
میراث تو یکسر همه مرگ است
تف باد بر آن چهره زشتت

هر روز عزاداری و ماتم
غم پشت غم و غصه دمادم
پاشیده شد از پنجه تو خون همه عالم 

.

محکم تر و محکمتر ازینم بزنیدم
بر دار کنیدم
سر را ببریدم
سوگند شرف میخورم ای عشق
تا جان به تنم هست
هرگز ندهم جام می از دست


« مهدی یعقوبی »



۱۳۹۲ تیر ۲۳, یکشنبه

در شب نقره ای خانه من




تا که رویای تو را
میکشم در آغوش
میشود پنجره هایم گلپوش

در و دیوار اتاقم از شوق
عطر لبخند تو را میگیرد
میکند ماه سر بام سفالینم ذوق

برتر از بود و نبودی به دلم
تا که نامت به لبم می آید
میشوم شاعر من
واژه ها روی لبم می رقصند
موج دریاها هم
میشود پُر همه جا
نغمه و ساز و سرود
می پرد از سر بامم ناگاه
گله ابر کبود


با تو با تو با تو
در شب نقره ای خانه من
بشکفد شورانگیز
شاخه یاس کهن
در افقهای نگاهم در باد
خوشه ی یاد تو آفاقم را
بکند راز آمیز

با تو من گشته جهانم همه پُر از گل سرخ
ماه می بارد بر برکه تنهایی من
در دل جنگل خورشید در آیینه صبح
حس کنم گاه کبوتر شده ام

تا که رویای تو را
در بغل میگیرم
من جهانم همه سو رنگ سحر میگردد
آسمانها آبی
همه شب مهتابی
عشق بال و پر من میگردد



۱۳۹۲ تیر ۱۹, چهارشنبه

۱۳۹۲ تیر ۱۶, یکشنبه

با شمایم شیخکان مفتخوار




با شمایم با شما ای شیخکان مرده خوار

روزه خوارم روزه خوارم جانیان من روزه خوار
مفسدِ فی الارض و باغی ، طاغی و من یاغی ام
بند بندم بگسلیدم میگسارم میگسار
من مسلمان نیستم ایرانیم ای قاتلان
عشق بی پایان دلم حتی اگر بر روی دار
سر ببُّریدم اگر صدها هزاران بار هم

بانگ آزادی بر آرم روی لب با افتخار
با تجاوز دینتان در میهنم آغاز شد
ننگتان باد آیت الله های پشمالوی هار
کوچه کوچه روز و شب سنتور ها را بشکنید
ای جنایتکارهای وحشی و عمامه دار
میدهید هر سو کران و بیکران فتوای مرگ 

هر که از اسلام حرفی زد به هر شهر و دیار
تا به کی شمشیر دین را فرق ایران میزنید
ای ددان ریش دار و روبهان نابکار
زنده بادا رقص و شادی زنده بادا نام عشق
نغمه خوانی گل فشانی شور و شوق بیشمار
من ندیدم هیچ جا حتی میان گرگها
دست و پا را قطع کردن یا که دار و سنگسار
بدتر از تاتارها در میهن من میکُشید
گله گله یا علی گویان به نام کردگار
آدمی در مذهب خونین تان پایین تنه است
از لجن ها آمدید از تخم جن و تخم مار
می زنند و توی زندانهایشان سر میبُرند
شرممان بادا من و تو با سکوت مرگبار
میشود روزی شما را بر کشند ایرانیان

با همان عمامه هاتان جانیان بالای دار

« مهدی یعقوبی »

۱۳۹۲ خرداد ۳۰, پنجشنبه

این پرچم خرچنگ نشان پرچم من نیست




این پرچم بی نام و نشان پرچم من نیست
این مظهر ایران من و خاک کهن نیست
بر روی تنش واژه بیگانه شده نقش
روح شرف میهن تبدیده من نیست

این پرچم ننگ است مگیرش به دو دستت
بر خاک بیفکن که بجز ننگ وطن نیست 
نه شیر نشان دارد و نه چهره خورشید
ای شیر دلان موقع خاموش شدن نیست
خون میچکد هر گوشه اش از جرم و جنایت
جز سمبل وحشیگری قوم لجن نیست
ایرانی و ایران شده تحقیر به نقشش
جز بیرق شیخان دغلباز عفن نیست
هر جا که بر افراشته شد خون همه پاشید
از مهر و محبت به لبش هیچ سخن نیست
اهریمن خونخواره فشرده به کف خویش

دینش بجز از مذهب شمشیر زدن نیست
از رنگ رُخش آتشی از تفرقه بارد
میراث پلیدش بجز از گور و کفن نیست
بر خیز و بر افراز تو رایات شرف را
این میهن ما خانه هر زاغ و زغن نیست

ایران همگی یک تن واحد زن و مرد است
حتی که اگر زیر و زبر سر به بدن نیست 

« مهدی یعقوبی »

۱۳۹۲ خرداد ۳, جمعه

من یک زن تن فروش هستم




مانند شما منم زمانی   
     لبریز گل و ترانه بودم
در باغچه های زندگانی   
  سرسبزترین جوانه بودم

با خنده کنار کودکان شاد   
  در کوچه به کوچه می دویدم
مانند پرنده های آزاد   
  هر گوشه به گوشه می پریدم

موهای طلایی ام سحرگاه  
   هنگام سپیده می درخشید
ژرفای دلم به تابش ماه   
  سرشار شکوفه های امید

یک روز ولی به ناگهانی  
   تاریک شد عالم خیالم
انگار به تیری آسمانی   
  ناگاه شکسته شد که بالم

در خانه سبز و با صفایم    
  مادر که بهشت من جهان بود
رویای زلال خوابهایم    
 خورشید همیشه جان من بود

در زوزه باد و سوز و سرما  
  یک دشنه گرفته در کف مشت
با پنجه به گونه ها خودش را 
  از رنج و بلا  و غصه ها کشت

بابای مریض من پس از آن  
   معتاد شد و به گوشه ای مرد
مداح محل مرا دعا خوان    
   با حیله میان خانه اش برد 

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۹, پنجشنبه

در فرصتی میان دو هیچ




در فرصتی میان دو هیچ
ناگاه صدای تو پیچید
از معابری پیچ در پیچ و ناپیدا
و اتفاقی درخشان در من افتاد

در قفا
هراسناک و نفسگیر
زمان ایستاده بود
و من در غریو صاعقه ها دوان
با شاخه هایی از گل سرخ
به بی سو دویدم

بر بلندای ایوان خیالرنگم
به چشم اندازی شنگرف
نگاه برهنه و تابناکم
شراب مینوشید
و خاربوته های خشک اندوهان قیرینه ام
دود میشدند

از آتشی خورشیدی که تنوره میکشید در جانم

در را گشودم
در رواق کوچکم 
و در احساسم
طنین پای لطیف تو می آمد
و در و دیوارها  عطر نفسهای تو را میدادند
و نسیم لبخندت

سایه های بید
در سکوت تبدار حیاط خانه تکان میخوردند
و دو کبوتر سپید کنار حوض
در بهتی مغموم نگاهم میکردند

به دلهره به هر سوی چشم دوختم 

و لرزان صدایت زدم 
 اما !؟

دو قطره اشک به گونه ام لغزید
حضورت را یقین داشتم
اما نمیدیدمت






 « مهدی یعقوبی » 




 

۱۳۹۲ فروردین ۱۸, یکشنبه

من به گلها عشق میورزم



من به عطر و بوی گلها عشق میورزم
من به رنگ و روی دریا عشق میورزم
بر پر و بال پرستوهای رنگارنگ

در کنار جوی گلها عشق میورزم
من به نور نقره فام ماه در شبها
بر فراز بید و افرا عشق میورزم
از بهارانی که می آید سحرگاهی
نغمه خوانان دشت و صحرا عشق میورزم
من به شبنم ها به شبگیران که می خیزند
رو به خورشید دل افزا عشق می ورزم
بر نسیم نرم خیز چشمه مهتاب
در سکوتستان رویا عشق میورزم
من به شوق اینکه  باغ آرزوها باز

میشود روزی شکوفا عشق میورزم
در غریو رعد و برق و غرش توفان
بر شقایق های شیدا عشق میورزم
من به ژرفای شب مردابی خاموش

پر زدن در موجها را عشق میورزم
بر طنین سبز و عطرآگین و ناپیدا
روی چشم انداز فردا عشق میورزم
من به کوه و دره ها و باغ و صحراها
در جهان هر چیز زیبا عشق میورزم
 

مهدی یعقوبی







۱۳۹۱ اسفند ۲۱, دوشنبه

بهار بهار بهار




به شانه های کوهها
به سینه های دشتها
به هر کجا و ناکجا
شکوفه ها شکوفه ها

 فراز بام خانه ها
به ظلمت شبانه ها

ستاره ها ستاره ها
از آسمان دور دست
 دوباره باز آمدند

پرنده ها پرنده ها
به شاخه های سیب ها و سروها دمیده اند
جوانه ها جوانه ها

کجا کجا بهار آمده بیا
طنین آب چشمه ها
شقایقان به جوی ها و برکه ها
کمانچه ها و تارها
در انتظار پای تو نشسته اند

ببین چه ذوق میکنند جوجه ها
به کنج آشیانه ها
چه لذتی نهفته است
به رقص و شادی شگفت موجها
 پرِ طلایی عقابها سپیده ی سحر به اوجها

ببین که دانه های خفته زیر خاک
پس از فصول برگریز
چه سبز و پر ترانه اند
به سینه سینه رودهایی از غزل روانه اند
نگفتمت نگفتمت که برفها فسانه اند

بیا بزن به باغهای گل دل رمیده را
به جنگل شکفته زیر نور ماه
به عطر ناب یاس ها
به خلوت شبانه ها

شراب کو
شکوفه های سرخ بر لبان تو
نسیم گیسوان نرم روشنت
دوچشم مهربان  که عطر عشق میدهد در آن
به باغهای ارغوان

بهار آمده بیا
کران و بیکران همه جوانه در جوانه است
به چشمه سار و کوهسار
شقایقان شکفته اند
به دشت گل
به چشمه گل
به کوه گل
به دره گل
کران و بیکران گل است
به پشت پنجره تمام روز و شب
حیاط خانه غرق بوی سنبل است
بهار آمده بیا
به شانه های کوهها
به دره ها به دشتها

« مهدی یعقوبی »


۱۳۹۱ اسفند ۱۱, جمعه

بهارانست بهاران




ببین بر شاخه های پر شکوفه
قناریهای عاشق باز گشتند
به رازی بس شگفت و ناگهانی
هزاران گل سراسر کوه و دشتند

نفسهای زلال چشمه ساران
همه آکنده از رویای دریاست
ببین در اوج آبی ها سحرگاه
پر و بال کبوترها چه زیباست

چه احساس لطیف و دلنشینی
روان در جان سوزان جهان است
پُر از پروانه دشت آرزوها
کران تا بیکران رنگین کمان است

جوانه در جوانه باغ در باغ
افق آیینه دار آفتاب است
به گرمای شگرف و آتشینی
رگان خاک لبریز از شراب است

کنار برکه های جنگل سبز
اثر از رد پای بچه آهوست
ببین در زیر چتر آبشاران
برقص آلاله ی گلگون و شب بوست

نگفتم من بهاران میرسد باز
زمستان هرگز هرگز ماندنی نیست
به پشت ابرهای تیره و تار
سرود روشن خورشید جاریست

بیا آغوش بگشا رو به صحرا
غزلخوانان بشادی نازنینم
بگو من دوستت دارم دوباره
که رنگ گل بگیرد من طنینم

به چشمان زلال و مهربانت
بگردد تازه تازه روح و جانم
به زیر پرتو ماه شبانگاه
شمیم عشق بارد در جهانم
 

گل افشانست بهارانست بهاران
شد هستی از طراوت خرم و مست
بیا بشکن در تنگ قفس را
بزن بال و پری پرواز عشق است
« مهدی یعقوبی »

بنگر بهار آمد





چه شکوفه های زیبا  که شکفته کوه و صحرا
بنگر بهار آمد   به حریم خانه ما
به ستیغ کوهساران  گل سرخ میدرخشد
زده چشمه سر به شادی  به میان سنگ خارا
به سپیده نرم نرمک  گل از آسمان ببارد
شده سبز در افقها  در و دشت آرزوها
غزل زلال مستی  به لب جهان هستی ست
دل ذره ذره خورشید همه هر کرانه پیدا
سر شاخه های رنگین به سحر پرندگانند
به سبد سبد ترانه  تن و جانشان شکوفا
نفس سپیده دارد رگ و روح کهکشانها
همه جهان شده می ،  لب عاشقان گوارا
اثری به سوز و سرما  به کران و بیکران نیست
منشین به خانه تنها  بنگر جوانه ها را
عطش شکفتن هر سو بتپد به سینه خاک
بزند به آسمانها  پر و بال موج دریا
چه خوش آمدی بهارا  سر خاک میهن ما
به همیشه در همیشه قدمت خجسته بادا 


« مهدی یعقوبی »

 

۱۳۹۱ اسفند ۳, پنجشنبه

عشق به آزادی زیباترین عشق است




من عشقها را یک به یک عالم
با ذره ذره گرمی جانم
بو کرده ام هر دم
عشق به آزادی
زیباترین عشق است
حتی که رویایش
جان و دلم را میکند سرمست

من عطر گلها را
امواج شور انگیز دریا را

نجوای برگ و باد و باران و سکوت سبز صحرا را

من روح سوزان تمام آرزوها را
چشمان تابان کبوترهای شیدا را
در ژرفنای سینه ی خونین و آتشگین
حس کرده ام رنگین
در هر چه که جاریست
در هر چه هست و نیست
زیباتر از این عشق
عشق به آزادی

عشقی به عالم نیست
 
کنج قفس ها با خیالی نرم
آنسوتر از بود و نبود خویش
من پر گشودم با پر و بالش
آرام و بی تشویش
تا دورهای دور
تا خطه های نور
در سرزمینهایی همه لبریز از انگور

آزادی آزادی
بی تو جهانم میشود کابوس بی پایان
یک زندگی در قبر
در قعر گورستان
نامت دل و جانم
صدها هزاران کهکشان تاک است
میخانه هایی از شراب ناب
بیداری و در خواب

در راههای تیره و تاریک و خنجرکوب
پیمان خون ، عهد شرف با تو
هر لحظه می بندم
چون شیر در زنجیر
با نام تو بر چوبه های دار میخندم
 

من عشقها را یک به یک نوشیده ام عالم
لبهای تب آلود دخترهای شیدا را
در زیر چتر ماه
بو کرده ام عطر همه گلهای دنیا را

عشق به آزادی 
زیباترین عشق است 
حتی که رویایش
جان و دلم را میکند تا جاودان سرمست

 
 « مهدی یعقوبی »

۱۳۹۱ بهمن ۱۰, سه‌شنبه

تو باور میکنی ایرانه اینجا




سراسر کوچه ها پُر خونه اینجا
تموم سفره ها بی نونه اینجا
گرونی پشت مردم رو شکسته
تو باور میکنی ایرونه اینجا

تبردارا در اعماق  قفسها
قناری های ما رو سر بریدند
تن پروانه ها رو دسته دسته
به خنجرهای زهر آگین دریدند

نگو ایرونه اینجا باورم نیست
خیابون در خیابون چوبه دار
به هر کوی به هر برزن به زوزه
هزارون در هزارون گرگ خونخوار

برای لقمه ای نون کوچه کوچه
زنان هموطن تن می فروشند
به کنج خونه ها عمامه دارا
به روز و شب همه در عیش و نوشند

سه تار و نی لبک ها رو شکستند
طنین خنده بر لبها رو کشتند
به هنگام اذان با نام الله
به پیش چشم مون لیلا رو کشتند

بگو این بچه های پا برهنه
میون شهرهامون جرمشون چیست
چرا قفل سکوت آخر به لبها
مگه در خون ما آیا شرف نیست

کجا ایرون کجا ایرونه اینجا
همه تابوت و دود و مرگه اینجا
سیاهی در سیاهی رنج و اندوه 

حکایات تگرگ و برگه اینجا

« مهدی یعقوبی »

۱۳۹۱ دی ۲۲, جمعه

برف




به شبانه دانه دانه
سر بام خانه خانه
گُلِ برف می نشیند
 به ترنم عاشقانه 
 
به کران و بیکران برف
به زمین و آسمان برف
همه جا سفید پوشند

به ستیغ کوهساران
همه چشمه ها بجوشند

سر شاخه ای تکیده
دو پرنده رو به خورشید
پس ابرها پریدند
دل کوچه کودکان شاد
به هوای برف بازی

لب نغمه خوان دویدند

افقم سراسر هر سو
بنگر که نقره فامند
نکند کبوترانند
که به جای برف آرام
بنشسته روی بامند
 

منشین چنین تو خاموش
بشکن سکوت خود را
به نگر به ظلمت ژرف
زده سر به سوز و سرما

گل سرخ از دل برف
 
بشکف بزن جوانه
سخنی ، غزل ، سرودی
دل شب به هر بهانه
پس پنجره هیاهوست
در و دشتها  تکاپوست
خبر از سپیده صبح

به نگاه هر  پرستوست

به کران و بیکران برف

به زمین و آسمان برف
همه جا سفید پوشند
به رواق میکده می
به لب عاشقان بنوشند


« مهدی یعقوبی »