۱۳۹۲ مرداد ۵, شنبه

ای شیخ بزن به کینه شلاق به پشتم




ای شیخ بزن به نعره شلاق به پشتم
من عاشقم و مست
هرگز ننهم جام می از دست
سر خم نکنم اگر که صد بار
بر خار و به خنجر بکشیدم
شمشیر به کف به نام الله
گردن بزنیدم

هر چند مرا مفسد فی الارض بدانید
در لجه خونم به شب و روز کشانید
تکفیر کنیدم
زندیق بخوانید
مستانه کشم به سینه فریاد
با پیکر سر بریده در باد :
پاینده شراب سرخ شیراز
بر مستی و شور و شوق و آواز

ای شیخ بزن به کینه شلاق به پشتم
من تا به ابد که می پرستم
گم کن به عبا و ریش و پشمت
از میهن من گور خودت را
بگذار بروید که دوباره
لبخند فروخفته به لبها
شد هستی ما از تو جهنم همه هردم
نفرین به بهشتت
میراث تو یکسر همه مرگ است
تف باد بر آن چهره زشتت

هر روز عزاداری و ماتم
غم پشت غم و غصه دمادم
پاشیده شد از پنجه تو خون همه عالم 

.

محکم تر و محکمتر ازینم بزنیدم
بر دار کنیدم
سر را ببریدم
سوگند شرف میخورم ای عشق
تا جان به تنم هست
هرگز ندهم جام می از دست


« مهدی یعقوبی »



۱۳۹۲ تیر ۲۳, یکشنبه

در شب نقره ای خانه من




تا که رویای تو را
میکشم در آغوش
میشود پنجره هایم گلپوش

در و دیوار اتاقم از شوق
عطر لبخند تو را میگیرد
میکند ماه سر بام سفالینم ذوق

برتر از بود و نبودی به دلم
تا که نامت به لبم می آید
میشوم شاعر من
واژه ها روی لبم می رقصند
موج دریاها هم
میشود پُر همه جا
نغمه و ساز و سرود
می پرد از سر بامم ناگاه
گله ابر کبود


با تو با تو با تو
در شب نقره ای خانه من
بشکفد شورانگیز
شاخه یاس کهن
در افقهای نگاهم در باد
خوشه ی یاد تو آفاقم را
بکند راز آمیز

با تو من گشته جهانم همه پُر از گل سرخ
ماه می بارد بر برکه تنهایی من
در دل جنگل خورشید در آیینه صبح
حس کنم گاه کبوتر شده ام

تا که رویای تو را
در بغل میگیرم
من جهانم همه سو رنگ سحر میگردد
آسمانها آبی
همه شب مهتابی
عشق بال و پر من میگردد



۱۳۹۲ تیر ۱۹, چهارشنبه

۱۳۹۲ تیر ۱۶, یکشنبه

با شمایم شیخکان مفتخوار




با شمایم با شما ای شیخکان مرده خوار

روزه خوارم روزه خوارم جانیان من روزه خوار
مفسدِ فی الارض و باغی ، طاغی و من یاغی ام
بند بندم بگسلیدم میگسارم میگسار
من مسلمان نیستم ایرانیم ای قاتلان
عشق بی پایان دلم حتی اگر بر روی دار
سر ببُّریدم اگر صدها هزاران بار هم

بانگ آزادی بر آرم روی لب با افتخار
با تجاوز دینتان در میهنم آغاز شد
ننگتان باد آیت الله های پشمالوی هار
کوچه کوچه روز و شب سنتور ها را بشکنید
ای جنایتکارهای وحشی و عمامه دار
میدهید هر سو کران و بیکران فتوای مرگ 

هر که از اسلام حرفی زد به هر شهر و دیار
تا به کی شمشیر دین را فرق ایران میزنید
ای ددان ریش دار و روبهان نابکار
زنده بادا رقص و شادی زنده بادا نام عشق
نغمه خوانی گل فشانی شور و شوق بیشمار
من ندیدم هیچ جا حتی میان گرگها
دست و پا را قطع کردن یا که دار و سنگسار
بدتر از تاتارها در میهن من میکُشید
گله گله یا علی گویان به نام کردگار
آدمی در مذهب خونین تان پایین تنه است
از لجن ها آمدید از تخم جن و تخم مار
می زنند و توی زندانهایشان سر میبُرند
شرممان بادا من و تو با سکوت مرگبار
میشود روزی شما را بر کشند ایرانیان

با همان عمامه هاتان جانیان بالای دار

« مهدی یعقوبی »