۱۳۹۶ خرداد ۳, چهارشنبه

تو عطر گلی هر نفسی دور و بر من



تو عطر گلی هر نفسی دور و بر من
در برکه شب تا به سحر در نظر من
یک لحظه و یک دم که نباشی به کنارم
آتش که بگیرد  به سراسر جگر من
در خلوت شب روی لبم زمزمه نور
آرامش جادویی و قرص قمر من 
در خطه سوزان عطش راز شکفتن
دشت گل سرخی به دل دربدر من
در سینه ام آواز چکاوک که دمادم
لبخند رخت توشه راه سفر من
پرواز دهی جان مرا در ابدیت
شب بو و شقایق که بباری به سر من
در روح و رگم جوشش امواج شرابی
در آبی بی مرز همه بال وپر من
الماس درخشنده یادی غزل آگین
جانمایه سرمستی و شور و شرر من
رنگین افقم از تپش خاطره هایت
جز رد خیالت که نماندست اثر من
آیینه ای از صبح بلوری به نگاهم
خورشید فروزنده به کوه و کمر من
در معبر اندوه تو احساس قشنگی
در تلخترین دلهره ها نیشکر من
چون رایحه عشق که سرچشمه رویاست
پنهان که به اعماق دل شعله ور من

مهدی یعقوبی

۱۳۹۶ اردیبهشت ۵, سه‌شنبه

مرگ




وقتی که می مردم جهان در دیده ام بیرنگ شد
در ظلمتی بی انتها جسمم به مثل سنگ شد
سرو حیاط خانه ام با غرش رعدی شکست
دود سیاه نیستی بر هستی ام آونگ شد
ارابه ران مرگ را دیدم که از ره می رسد
هر سو کبود و قیرگون فرسنگ در فرسنگ شد
ثقل وجودم شعله ور از قوه ای درهم گسست
دنیا به چشمم بی نفس تابوت تار و تنگ شد
از وحشتی خاکستری مرغی پرید از آشیان
خاموش قلبم ناگهان بر خاک پر نیرنگ شد
گلبرگ رویاهای من در تیرگی بر باد رفت
تاریکزاران عدم جان مرا در چنگ شد
از کوره راهی بی تپش خاموشی مطلق رسید
در دره های ژرف شب روح و تنم همسنگ شد
در سایه لرزان شمع آیینه افتاد و شکست
گلدان پشت پنجره از رفتنم دلتنگ شد
آنسوی مرگ و زندگی نوری مرا در بر گرفت
عطر خیالی در دلم رودی پر از آهنگ شد

مهدی یعقوبی


۱۳۹۶ فروردین ۲۱, دوشنبه

طلوع




در بیشه زار خشک خاطرات
آتشی می افروزم
و عبور می کنم  از خماخم معابر کبود

کنار برکه ای خواب آلود
به زمزمه ای زلال
رویاهای زمردینم بال و پر در می آورند 
و من مانند نیلوفری شاد 
شکفته می شوم در آفاق شبی آهنگین
و ماه در چشمانم می درخشد 
و تکثیر میشوم در امتداد زیبایی ها

آنسویتر
در انتهای شب 
 خلوت زلالش را
دختری با شعرهایم فانوسی می افروزد 
و من بناگاه چون وزش روحی ناپیدا
در تار و پودش حلول می کنم 
و آنگاه ترانه ای شنگرف بر لبانش شکوفه می شود
و دشتهای برهنه تاریک 
پر خورشید 

طلوع می کنم 
از رگان ریشه هایی که در اعماق تاریک
و انجماد خاک 
در آروزی نور آه میکشند 
و افقها را از عطرهای ناب محصور

طلوع میکنم 
و گر می گیرم
و در کهکشانهایی ناشناخته شناور میشوم
و میدرخشم در بی نهایتی شگفت
و نت ها و واژه ها بر لبانم آتش میگیرند و  دود میشوند
و جرقه میزند ناگاه 
رازهای سر به مهر آفرینش در دلم
و من تا بخود چشم می بندم
از خویش چیزی نمی یابم 
و ابدیتی از عشق در برم می گیرد
و طلوع می کنم بی پایان

            
    مهدی یعقوبی



۱۳۹۵ بهمن ۲۹, جمعه

وقت آن شد قدم تازه جهان بر دارم




وقت آن شد قدم تازه جهان بر دارم
از نشستن که به مرداب سکون بیزارم
همه ذرات وجودم متموج شب و روز
شوق پرواز در آتش به دل تبدارم
من بر آنم که در اعماق شب تیره و تار
روی گهواره خورشید که سر بگذارم
به فغان آمده ام من به ستوه آدمها
خسته از زندگی در دایره تکرارم
رنگ مردار گرفته همه سو دور و برم 
من تبار گل سرخی به سر کهسارم 
ننگ و نفرت به من ار در شب قیرین نفسی
به فراموشی و خاموشی که سر بسپارم
نغمه سبز چکاوک به دل حنجره ام
عشق ورزی که به زیبایی در عالم کارم
کهکشانهای پر از یاس و شقایق هایم
به بهاران سر هر شاخه که گل می آرم
در همه روح و رگم یکسره توفان شراب
میکند مست مرا زمزمه دلدارم
آسمان دل من نیمشبان نورانیست
خفته با ماه به هر شب سر گندمزارم
به تکاپو همه عمرم  پی زیبایی ها
عطر و احساس قناری که دهد پندارم
من پس از مرگ که حتی به سحرگاهان باز 
می شوم شاخه گلی بر سرتان می بارم

مهدی یعقوبی

۱۳۹۵ بهمن ۱۸, دوشنبه

هی بگو مرگ که بر امریکا




هی بگو مرگ که بر امریکا
پرچمش را بزن آتش به هوا
بده ماتحتت را جر همه جا
میدهد بوی پهن ریش و عبا
گور بابای شما ملاها 

سن فحشا شده ده سال ایران
شادی مردم ما  قبرستان
میدهی حکم تجاوز زندان
خر بکن امت نالانت را
گور بابای شما ملاها

هی بکش نعره که از قعر جگر
به سر و سینه بزن بر منبر
بده فتوا همه سو مرگ آور
هی بگو بمب اتم با غوغا
گور بابای شما ملاها

هی بگو مرگ که بر اسرائیل
قصص جنتی و عزرائیل 
سر بریدن که در اسلام اصیل
آب گویی که رود سر بالا
گور بابای شما ملاها

باعث اینهمه بیداد شدید
قاتل لاله و شمشاد شدید
بر لبان واژه جلاد شدید
سمبل و مظهر هر مکر و ریا
گور بابای شما ملاها

بچه بازی همه قرآن خوانید
حقه و مکر و ریا انبانید
قاضیانی همه بی وجدانید
رهزن و دزد و همه بی سر و پا
گوربابای شما ملاها

لجن اندر لجن اندر لجنید
عفن و بد دهن و بی وطنید
از ازل تا به ابد ضد زنید
دین تان فتنه و جنگ و بلوا
گور بابای شما ملاها

بر سر سفره مردم نان نیست
چهره ای در وطنم خندان نیست
در شما ذره ای از وجدان نیست
خون ایران چکد از چنگ شما
گور بابای شما ملاها

شکم و زیر شکم دین شما
کشت و کشتار که آیین شما
رنگ خون جامه پشمین شما
شد جهنم ز شما میهن ما
گور بابای شما ملاها


مهدی یعقوبی