1
برگی پرپر زنان
بوسه بر رود زد
و سفر آغاز شد
بی پایان
2
نیلوفری تشنه
بر لب چاه خشکیده ای
آه می کشد آه
3
تا فکر شما که در غل و زنجیر است - آزادی دست و پایتان تزویر است - برخیز و غبار روح خود را بتکان - اندیشه نو شدن همان تغییر است - مهدی یعقوبی
1
برگی پرپر زنان
بوسه بر رود زد
و سفر آغاز شد
بی پایان
2
نیلوفری تشنه
بر لب چاه خشکیده ای
آه می کشد آه
3
وطن شد که در بند یک عده جانی
به پایین و بالا که مشتی روانی
به منبر شب و روز در روضه خوانی
نمانده سر سفره ها قرص نانی
امان از گرانی گرانی گرانی
به گیتی اگر هست و نیست
خدا راز تنهایی آدمیست
و انسان خدا را جهان آفرید
و در پای او سجده کرد
و دستان آزاد خود را که بست
چنین خویش را برده کرد
شمیم بهاران تو عمری تو جانی
بهاران خزانی شکوه جهانی
تو عمری شکوه شکفتن به روحم
تو جانی جهانی به روحم وزانی
*****
دختر غمگینی
در شبی برف آلود
گل فروشی میکرد
کفش هایش پاره
چهره محزونش دود اندود
بینوا در وطنش دربدر و آواره
( 1)
کوهساران سرسبز
دره ها خاموشند
خلوتی سحرانگیز
افقم گلپوشند
در رگانم انگار
چشمه ساران جاریست
و هزاران غزل عطرآگین
به کف می افشرم محکم درفش کاویان را
به راهت میدهم ایران جاویدان که جان را
درفش کاویان یعنی شرافت
درفش کاویان یعنی که تکثیر شجاعت
نماد اتحاد ملتی نستوه و بیباک
به رویاروی ضحاک
به نام نامی جاوید نامان
از عزم و رزمشان پاینده ایران
به نام نامی آنان که خورشید
میان خونشان سوزان درخشید