۱۴۰۵ تیر ۸, دوشنبه

گلفروش مهدی یعقوبی(هیچ)

 


دختر غمگینی

در شبی برف آلود

گل فروشی میکرد


کفش هایش پاره

چهره محزونش دود اندود

بینوا در وطنش دربدر و آواره


فقر در چهره وحشت زده اش پیدا بود

خسته از اینهمه تاریکی ها

خامش و ساکت و بی رویا بود


آشنا بود انگار

چهره اش قعر شب محنت بار


ایستادم آرام

و نگاهش کردم

و سپس پرسیدم

دخترم اسم تو چیست 


مات و مبهوت که شد خیره بمن

شاخه های گل سرخ از دستش افتادند

گفت آقای معلم که منم من یوتاب

پدرم کنج قفس در زنجیر

مادرم اما آه ... 


نگران پرسیدم:

- مادرت هست کجا

- مادرم پیش خداست

و بناگاه که بغضش ترکید

و سراسیمه دوید


از تپش افتادم

تیره شد آفاقم

و زدم نعره که از  قعر جگر

در شب تیره و تار:

آه لعنت که بر این ثروت و فقر

به چنین زندگی وحشتبار


دست و پایم لرزید

اشکم از گونه چکید


مهدی یعقوبی(هیچ)


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر