دختر غمگینی
در شبی برف آلود
گل فروشی میکرد
کفش هایش پاره
چهره محزونش دود اندود
بینوا در وطنش دربدر و آواره
فقر در چهره وحشت زده اش پیدا بود
خسته از اینهمه تاریکی ها
خامش و ساکت و بی رویا بود
آشنا بود انگار
چهره اش قعر شب محنت بار
ایستادم آرام
و نگاهش کردم
و سپس پرسیدم
دخترم اسم تو چیست
مات و مبهوت که شد خیره بمن
شاخه های گل سرخ از دستش افتادند
گفت آقای معلم که منم من یوتاب
بهترین شاگردت
پدرم کنج قفس در زنجیر
مادرم آه ...
نگران پرسیدم:
- مادرت هست کجا
- مادرم پیش خداست
و بناگاه که بغضش ترکید
و سراسیمه دوید
از تپش افتادم
تیره شد آفاقم
و زدم نعره که از قعر جگر
در شب تیره و تار:
آه لعنت که بر این ثروت و فقر
به چنین زندگی وحشتبار
دست و پایم لرزید
اشکم از گونه چکید
مهدی یعقوبی(هیچ)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر