به گیتی اگر هست و نیست
خدا راز تنهایی آدمیست
و انسان خدا را جهان آفرید
و در پای او سجده کرد
و دستان آزاد خود را که بست
چنین خویش را برده کرد
تا فکر شما که در غل و زنجیر است - آزادی دست و پایتان تزویر است - برخیز و غبار روح خود را بتکان - اندیشه نو شدن همان تغییر است - مهدی یعقوبی
به گیتی اگر هست و نیست
خدا راز تنهایی آدمیست
و انسان خدا را جهان آفرید
و در پای او سجده کرد
و دستان آزاد خود را که بست
چنین خویش را برده کرد
شمیم بهاران تو عمری تو جانی
بهاران خزانی شکوه جهانی
تو عمری شکوه شکفتن به روحم
تو جانی جهانی به روحم وزانی
*****
دختر غمگینی
در شبی برف آلود
گل فروشی میکرد
کفش هایش پاره
چهره محزونش دود اندود
بینوا در وطنش دربدر و آواره
( 1)
کوهساران سرسبز
دره ها خاموشند
خلوتی سحرانگیز
افقم گلپوشند
در رگانم انگار
چشمه ساران جاریست
و هزاران غزل عطرآگین
به کف می افشرم محکم درفش کاویان را
به راهت میدهم ایران جاویدان که جان را
درفش کاویان یعنی شرافت
درفش کاویان یعنی که تکثیر شجاعت
نماد اتحاد ملتی نستوه و بیباک
به رویاروی ضحاک
به نام نامی جاوید نامان
از عزم و رزمشان پاینده ایران
به نام نامی آنان که خورشید
میان خونشان سوزان درخشید
در باغهای کهکشان سرگشته و حیران منم
چون پاره سنگی در فضا مبهوت و سرگردان منم
گاهی که می پرسم هدف از زندگی آیا که چیست
در دور باطل بی ثمر هر روز و شب چرخان منم
تا به کی در خواب غفلت هموطن بیدار شو
تا به کی خواری و ذلت هموطن بیدار شو
تا به کی در زیر یوغ عده ای عمامه دار
گل ارغوانم چه زیبا شدی
تو زیباترین گل به دنیا شدی
چه خوش رنگ و روی و چه خوش عطر و بوی
سراپا شکوه تماشا شدی
گل ارغوانم گل ارغوان
نوازشگر جان شیدا شدی
انسانیت دین نیست
انسانیت رنگ و نژاد و قوم و آیین نیست
انسانیت قول و قرار و وعده های پوچ
تسکین و مرفین نیست
به کف شلاق خون آلود و بر روی لبش نام خدایش
نفیر و زوزه های مرگ و نفرت در صدایش
بمن گفتا غضبناک
بگو یاران خود را
نگاهش کردم و خندیدم آنگاه
به مثل شرزه شیری
خروشیدم به ناگاه
میروم تا که در میکده را باز کنم
نغمه ای در دل خاموشی شب ساز کنم
شهر دلمرده و ماتم زده ام را لبریز
از شراب و غزل حافظ شیراز کنم