۱۳۸۷ بهمن ۱۶, چهارشنبه


یک کوچه آنسوتر
دربغض نیلوفر
تنهایی شبها ی من خفته است



یک خانه آنسوتر
دررخوت تاریکی بندر
یک سایه از بال پرستوهای زندانی
دراشک من شبها بجا مانده است



من در حریم ساکت پاییز
تا نوبهار سبز
بال تمام مرغکان را وام میگیرم


تا رویت خورشید
با ساعت شماته دارعمری
تا صبح بیدارم


دروحشت خاک کویر لوت
من بذر باران روی دشت ابر میکارم


ای بادها دستی
ای شاخه ها همت
من کوچه هایم را پراز میخانه میخواهم
من خنده ها را باز میخواهم


***

یک خانه آنسوتر
در حرمت چشمان راز آلوده لیلا
از پنجره بر آبی دریا

زان پیشتر پروانه ها از خواب برخیزند
مرغان فراز شاخه میخوانند :
روزی تمام عطر خود را یاسها درکوچه میریزند




هلند سال 1995

۱۳۸۷ دی ۲۵, چهارشنبه


بغل میکنم ماه را آ سما ن
دم پنجره بر سر نر د با ن


مرا شور پرواز ها درسراست
دلم دشت نیلو فر پَر پر ا ست


به ققنو سها توی آتش روم
سر نیزه ها رقص رقصان دوم


عقابان صد ایم صد ا میزنند
پرم هر سحر بر هوا میزنند


من عاصی تراز موجها ساحلم
پُر آ تشفشان است سراسردلم


به نیروی مرموزی از بیحدود
معطر شو م شعله وردرشهود


سکوت است طنابی سروگردنم
غبا ر تن مر د ه ها بر تنم


من اما د لم می تپد صا عقه
به ژرفا ی شبها ی پر وا قعه


شب شوکر ا نی سفر میکنم
خطر درخطر من خطر میکنم


حذر از د ل عا صی من کنید
فرار ا ز بر م کوه وبرزن کنید


سراسر پر از کو هه ی آ تشم
شرر بر سکوت شما می کشم


مبد ل به پروانه ها تا ن کنم
از آتش به آ تش رهاتان کنم


به سا حل شما را به توفان برم
به عصیان خونین شیطان برم


بهر قیمتی میشو د بیش و کم
کتا ب (خدارا)به اوپس دهم


مرا شرم می آ ید از بند گی
مرا مرگ بادا چنین زندگی


بهشت آن تو من جهنم خو شم
زمینت به نیروی عشقت کشم


به کثرت به وحدت گرایم همه
غزلها ی مستی سر ا یم همه


به دندان کنم میخ را از صلیب
به خورشیدها پر کشم نا شکیب


فر و ز ا ن به روح حقا یق روم
نفس در نفس عاشق عاشق شوم
بیست وپنجم دی ماه هزارسیصدوهشتادوهفت



















۱۳۸۷ دی ۵, پنجشنبه


کاسه آبی برآشیان فاخته مینهم

وچترسایه سبزی

برآسمان یا د تو


***


اینک خودرا مثل خوشه گلی

از رواقهای غروبرنگ تبعید

درجانت پرتاب میکنم

وهزاران فرسنگ را به پلکی درمی نوردم
.
وبه آغوشت میکشم



***


با عشق تو

بهاررا پایانی نیست
.
وپاییزرا ترنمی
.
.
.
درکومه های سرد

ترا به زیر خروارها یاس

به روز و روزگار برفی

مجنون وار می رقصم

وهفت آسمان منجمد را به آتش میکشم


***


از دورهای دور

آوازت رامیشنوم

وپنجره را که باز میکنم

هزاران قناری عاشق

به تکدرخت تنهایی ام می نشینند


و به معراج شادی ام

بر کوههای برفپوش

چشمه ها فواره میزنند


***


باتوبرج وباروهای هراس فرومیریزند

وچله های اندوه بپایان میرسند

وشکوفه های سیب


به سرمای خانه هجوم میبرند

وشهابهای بی خاکستر

نوربارانمان میکنند


***


اینک
.
.
از پشت پلک غروب

شب اندک اندک فرا میرسد

ومن مسحورازخاطرات تو

برواحه های نور

باچشمان بسته بیدار میشوم


نگاه کن
افقها شکسته اند

ومن به ساعتی بی عقربه

درتو ادامه مییابم


.
25دسامبر2008









۱۳۸۷ آذر ۲۲, جمعه


سحر بو د و سپید ا ر ا ن ِ ز یبا
ِ
پرافشان رقص رقصان دشت وصحرا


به شبنم پونه هاتن می تکاندند

فر ا ز تپه ها ی سنگ خا ر ا


پرستویی پر ش ر ا با ز میکر د

به روی آ شیا نش روی ا فر ا


صد ا ی پا ی خورشید ازسرکوه

به خوا ب د ره می غلطید شید ا


بها ر ا ن می شکفت ازریشه خاک

به مثل چشمه ای آ ب گو ا ر ا


به دشت اطلسی ها اسب میرا ند

نگا ه کو د کی بر با ل ر و یا


به زیر سایبا نی ا ز گل سر خ

سر م بر سینه عر یا ن سا را


به عطر بوسه هایش میشدم مست

به مثل موج د ر آ غو ش د ر یا


کسی ا ّما تکا نم د ا د و گفتا :

هنو ز م خو ا ب می بینی توآ یا
.
22 آذر 1387

۱۳۸۷ آذر ۱۶, شنبه


عطرت را که در آغوش میگیرم

پرندگان بال می افشانند

وجهان عاشق میشود


***


اسکندر چه بیهوده درهزارتوی ظلمت

به جستجوی آب حیات میرفت

ونرون با هفت آسمان رویایش


***


من لبان عطشناک رودم

وتوروح زلال دریاها

ترا میبوسم

وامواج شکفته میشوند


***


بی تو ماه

سنگ وکلوخه ای بیش نیست

وبهار بی شکوفه وباد


***


سربه زیر بالهای کبوترانه ات که مینهم

سرمای کبود در من آب میشود


و در خواب جزایری از نیلوفر

بیدار میشوم


***


دوستت دارم

وستونهای سنگی اندوه فرومیپاشند

ومرزها بپایان میرسند


***


به بوسه ای

صندوقچه دلت را گشودم

وبه گنجینه ای ناتمام دست یافتم


دوستت دارم


.

این شعردر سال هزاروسیصدوهفتاد سروده شده است .