۱۳۸۷ آذر ۳, یکشنبه


آسمان درچشم مهتابش به فتح ابرها میخاست
جنگل سرسبز
در عبور بادهای سرد
گیسوانش را به آب چشمه می آراست



آنک آنک با ردای تیره شبداران
ازمیان منبر ومسجدبسوی خانه میرفتند

اینک اینک ما زلال نغمه ای برلب
فارغ ازلاهوت واز ناسوت
روبسوی خلوت میخانه درراهیم



(2)


نیمه های شب
شیخکی دستان خون آلوده اش رادرکنارحوض
با دعا می شست
ننگتان بادا (خدا میگفت)




روز بعد از آن
با تفنگی زیر چادرمادری دربغض توفانش
درنماز جمعه از خون دوفرزندش قسم میخورد و -
دژخیمی که با عمامه اش در خطبه می غرید
دردوچشمان زنی شرزه
سایه های مرگ را میدید



این شعر درسال 1370 سروده شده است

۱۳۸۷ آبان ۲۰, دوشنبه

*
ابرها به آسمان میوزند

من به جنگلها


***


نگاه

تا شقایقان به دامان صحراها سربرآورند

به سینه کوهستانها

گلهای آفتابگردان چه آتشها برافروخته اند


***



چرا سکوت


وقتی که گندمزاران


دربرودت شبانگاهان


باسنبله های شکفته پناهم میدهند


ودر اعماقم ترانه ها میجوشند




***


چرا سکوت


مرغانی مرا به دورها میبرند


به وسوسه های بهاری


به شبنمهایی که رویت خورشید را آه میکشند






***


من در ناسروده های عاشقان


حضوری همیشه ام


ودر راهکوره های تاریک


رویاهای کشته را مشعل می افروزم




***


من رنگ پرنیانی فردایم


در برهوت قصه ها


و بهت گنگ آیینه هایی که ببوسه ای میشکنند


اما دربرابرسنگ بدل به فولاد میشوند




***



دردخمه های نمور


با ماه بخواب دختران عطر میپاشم


وسواحل سرد سکوتشان را


از گرمای تن گلهای سرخ آکنده میکنم




***


به شبی از سایه های جفت کبوتری تیرخورده برخاستم


از ذات نورانی عشق


تا ذره های پراکنده را


در رگان آفتاب سحرگاهی به گردش آورم





***


درمن دریا ها برقص برمیخیزند


و شاعران با عطشی جاودان جوانه میزنند


با سرانگشتانی زلال ازباران




***



ابر ها به آسمان میوزند


من به جنگلها








12-12-1995





۱۳۸۷ آبان ۱۳, دوشنبه

من مرتد م ببین


من یک شبی به بوسه لبم را عسل کنم
بی روسری تو را به خیابان بغل کنم
لب بر لبت چنان بنهم که شعله ها
بر جان شیخکان پلید و دغل کنم 
خورشید را سپیده به مانند  یک گلی
تقدیمِ  تو به هلهله در هر محل کنم
در زیر رعد و برق به رگباری از تگرگ
خود را جهان به عشق تو ضرب المثل کنم
در  کهکشان  آبی  چشمان  مست تو
در هیات  شراب  جهان  را  بدل  کنم
با اولین شکوفه سر شاخه های سیب
زیباترین ،  تو را به بهاران  غزل کنم
من آن شقایقم که بتوفان به شوق تو
در آستان صاعقه رقص از ازل کنم
من آدمی نیم که به باغ  بهشت شان 
آن حوریان فاحشه را در بغل کنم
بر من مباد نازنین من که عشق را
با وعده های پوچ دمی مبتذل کنم
من مرتدم ببین که به پیمان عاشقان
حتی به روی چوبه ی دار هم عمل کنم


۱۳۸۷ آبان ۵, یکشنبه


به پرچین شکسته

درباغ میخندم

ورازقی ها را دسته دسته به آغوش میکشم

واز اینگونه است

که مهربانی با آفتابی در بغل

به جهان زاده میشود

ولادنها چشم باز میکنند


***


نظاره کن

درآواز فاخته ها

جنگلهامی رقصند

ودریا ها درسکوتی شاعرانه

از آسمان آیینه میسازند

تا که ترا بنگرم

وبوسه بارانت کنم

با هزارهزارآغوش


***


من شیفته زیبایی ام

ودر هرجرعه هوایم

ابدیتی ازشادابی موج میزند


جنگلها را درخویش ورق میزنم

ودرخروسخوان

درختان رابه بوسه بیدار میکنم


***


من تمامی عمرم

عرقریزان

زنبیل زنبیل عطردر انبارها انباشته ام

تا درخوابهای امروزتان رهاکنم

وشما را در بیکرانی ازمستی

بپرواز درآورم


***


هراس من

از آتش سینه های منست

درگذر از گندمزاران آفتابی

ورنه مرا خوفی از هیج خدایی نیست

چرا که خدای من عشقست

باژرفترین شادیها


***


سبکبار

برچکاد کوهستانهای برفپوش

بهاررا با میلیون میلیون گل پرمیدهم

تا شاعران زمستانخواب را

از انجماد رهاسازم

باآبشارهایی رقصان درنور
وسپیدارانی همیشه مست


***


درزمهریرشب

به پرچین شکسته میخندم

گنجشکان از خواب جسته اند

ومن به بیداری درخواب میروم

باخوشه هایی از عطرتو

که درخیالم تاب میخورد


این شعردرسال1995 سروده شده است

۱۳۸۷ مهر ۲۹, دوشنبه

من سینه ام انبار باروت است





امشب شب مستی است
ساقی بیا پر کن
این جام زرین را
میخواهم امشب آسمانها را برقصانم
در زیر چتر ماه


امشب شب مستی است
ساقی بیا پرکن
این جام زرین را
میخواهم امشب من
با یا د تابستان شصت وهفت
آتش بپا سازم
ساغر شکن هارا
با میگساران نیمه های شب
از بن براندازم


بنگر چه معصومانه میسوزند
بر تاکزاران خوشه های نورس انگور
یا از مغاک تیره گی از گور
خون میخورد شبکور
از پیکر گلشاخه های نور


امشب شب مستی است
پرکن توساغر را
شهر از گناه آلوده شد دیگر
از مسجد ومنبر
از جنده های مقنعه بر سر
از سایه های وحشت و آیات خاکستر


مستم بکن ساقی
میخواهم امشب من
در موجهای آسمانکوب شرابی سرخ
قبر خمینی را بلرزانم
از کوچه وپسکوچه های شهر
خیل خدایان را بتارانم


ساقی بنام عشق
ساقی بنام زن
پرکن توساغررا
این آسمان پوشیده از خاکستر و دود است
کبریت روشن کن
من سینه ام انبار باروت است

این شعر در سال 1370 سروده شده است