۱۳۸۸ دی ۱۶, چهارشنبه

رقص





بوسه میزد مهتاب
برسر شاخه بید
شاپرک می رقصید
درافقهای سپید


رقصها رنگ دگرگون دارند
رقص توفانی  برگ
درشب تیره مرگ
زیر رگبار تگرگ


گاهگاهی شده است
آسمان رقصیده است
ماه از روی سر ترمه ابر  
نوردرچشم کبوترهایم پاشیده است


رقصها رنگ دگرگون دارند
رقص دریا آبی است
رقص جنگل سبزاست
رقص خورشید طلایی رنگ است


رقصها گاه به گاه
رنگ گلگون دارند
مثل آن زن که به خشم
روسری رابه خیابان برداشت
وسر موهایش 
یک گل سرخ گذاشت


رقصها رنگ دگرگون دارند
گاهگاهی اما
رنگی از خون دارند
وتوباید به دل تیغ وتبر برخیزی
وبه رویاروی تانک وتفنگ
شعله ور پرچم آزادی را
به خیابانهای شب زده برافرازی


رقصها رنگ دگرگون دارند
رقص گلها به بهار
با نسیم کهسار
یا که درغرش تیر
بر سر چوبه دار

۱۳۸۸ آذر ۹, دوشنبه

یک چار پا ر ه - مهد ی یعقوبی


به یال اسب وحشی نور خورشید
غروب زرد و زیبا می درخشید
د ل تو فا نی د ر یا ی مو ا ّج
به روی سنگ خارا می خروشید

به شط با دها بر زورق ا بر
عقا بی با ل خود را باز میکرد
به چتر سا یه های مهر با نش
به نی، نی زن غمش راسازمیکرد

کنا ر شعله ها ی سرخ آ تش
یکی خودرا جهان پروانه می دید
به روی شا خه های آ ذرخشان
گلی ر ا بر فرا ز قله می چید

در آ ب برکه ا ی با ما ه کا مل
به چشمانش پلنگی شعر میگفت
به ا عجا ز محبت اشکها ر ا
کسی ازگونه اش با بوسه می رُفت

به چشم منتظر تنها ی تنها
کبو تر بچه ا ی درآشیان بود
به پشت تکد رخت بید مجنون
کسی با تیرزهر آگین نهان بود

خر و ش رعد می پیچید ، صیا د
تفنگ آتشین با کینه درمشت
به جنگل یکصدا میشد که تکرار:
«مگر پرواز را هم میشود کشت»

افق در آتش رگبا ر می سوخت
دو قطره خون به روی برفها بود
کبو تر بچه ا ی با پیکر سر د
به روی خاک گندمگون رها بود

***

یکی قاتل یکی مقتول گشته است
تو ا ما بین آ نها با که هستی
تمام زند گی یک انتخاب است
میا ن سر بلند ی یا که پستی


۱۳۸۸ آذر ۳, سه‌شنبه

به شراره های خورشید - مهدی یعقوبی


به شراره های خورشید
به شبانگهان تردید

اگر از گلوله هاتان همه غرق خون بگردیم
دل کوچه وخیابان
به عقب که برنگردیم

به قفس اگر که حتی
پر بسته یک پرنده به وطن که مانده باشد
به میان خانه هامان به دمی نمی نشینیم
مگرآن پرنده را باز
به هوا رها ببینیم

شده کوچه وخیابان همه جبهه هایی از جنگ
توتفنگ آتشین ، ما
به مقابلت دماوند


شب تیره ماندنی نیست
گل سرخ سینه ی ما
به تبر بریدنی نیست

به کجا تو می گریزی ؟
پی توبه بیشه بیشه صد هزار هزارشیراست
دل هر گرسنه از خشم
پُر ِاز خشاب تیراست

اگر از گلوله هاتان
همه غرق خون بگردیم
قدمی میان میدان
به عقب که برنگردیم

به کجا تومی گریزی ؟

۱۳۸۸ مهر ۲۷, دوشنبه

عاصی - مهدی یعقوبی


من عاصی ازین مذهب خونین شمایم
تریاک شده دین شما آب و هوایم


آزادی کش آزادی کش آزادی کشانید
عمامه بسرهای  جگر خواره سرایم


اسلام شما گشته مرادف به جنایت
زنجیر اسارت شده پیچیده به پایم


در خواندن قرآن شما روی منابر
با هلهله من از می و مستی بسرایم 

گندابه ای از جهل و جنایات و فریبید
مکار و ریاکار و  زنازاده  برایم 


با مخزنی از آتش و باروت به سینه 
پی در پی تان شعله کشان ای خلفایم 

من تیر رها گشته آرش به سر کوه
بر قلب شما شعله کشان در همه جایم


با پرچم خورشید کمین کرده به ناگاه
با جنگلی از شیر خروشان به در آیم


بر پوزه گندیده تان در شب خونین
من مشت دماوند دل صاعقه هایم 


آزادی و یا مرگ همین ، راه دگر نیست 
در میهن گلگونه به پژواک صدایم


من من به ستوه آمده از بند شمایم
یا جان بدهم یا که رها پر بگشایم 




۱۳۸۸ مهر ۱۱, شنبه

چه شکوفه ها که پرپر - مهدی یعقوبی


چه پرنده ها که دررقص
سر ِسیم خاردارند
به حریق برگریزان
دل و جان پرازبهارند

پس میله های زندان ، پروبالشان شکسته
به ترنمی بلورین
گل پونه دسته دسته ، لبشان شکوفه بسته

به شبان تیرباران
به گلوله ها بخندند
پرخون کشیده شان را
به ره سپیده بندند

اگرآتش آتش آتش
به وجودشان ببارند
دل ازعشقشان به پرواز
به جهان که برندارند

به سکوت مه گرفته
سرطبل آذرخشان به چکامه ها بکوبند
به هزارهزارخورشید
به میان موج وتوفان به حصارشب بتوفند


چه شکوفه ها که پرپر
شدند از هجوم پاییز
که به روز وروزگاری
بشود حریم جنگل
همه از شکوفه لبریز