۱۳۹۶ شهریور ۲۹, چهارشنبه

باز که ای وای محرم شده ست





باز که ای وای محرم شده ست
ماه عزاداری و ماتم شده ست
در پی نذری که دوان هر کران
امت قحطی زده هر دم شده ست
سینه زنان ، تیغ کشان ، جاهلان
نعره شان عالم و آدم شده ست
پیر و جوان در پی گل مالی اند
روبه مکار معمم شده ست
رسم و ره و پیشه وحشیگری
کامل و بی نقص فراهم شده ست
زیر چنین نکبت و آوار یاس
پیکر ایران کهن خم شده ست
نسل جوان دل زده از هر چه دین
در پی شادی که دمادم شده است
مردم عاصی به سفر در شمال
چنگ و می و ساز که با هم شده ست
بر سر دارند که آزادگان
میهن دربند جهنم شده ست
نان به سر سفره مردم که نیست
چهره ملت که پر از غم شده ست
دختر ده ساله شده تن فروش
کاسه خون هر دل خرم شده ست
پر شده هر گوشه که عمامه دار
مذهب و دین در رگ ما سم شده ست
مشتی روانی همگی رهبرند
عقل و خرد از سر ما کم شده ست
بر اثر جهل و جنون در وطن
پایه آخوند که محکم شده ست

شعر مهدی یعقوبی(هیچ)




۱۳۹۶ مرداد ۱۹, پنجشنبه

تا شقایق می دمد ناگاه احساست کنم




تا شقایق می دمد ناگاه احساست کنم
در نگاه قمریان در راه احساست کنم
در تپش های دلم مبهوت پشت پنجره
در طلوع روشنای ماه احساست کنم
در عبور ابرها بر آسمان بیکسی
در فراخای شب جانکاه احساست کنم
در پر و بال کبوترها فراز موج ها
در سحرگاهان به بندرگاه احساست کنم
مثل نوری بیکران چون انفجاری ناگهان
در گذار عمر بس کوتاه احساست کنم
یک نفس بی تو جهان یعنی همانا مرگ محض
در درون قلبمی همراه احساست کنم
در نسیم نرمخیز بیشه زار خاطرات
در حریم خطه دلخواه احساست کنم
بر پل رنگین کمان در باغهای کهکشان
زیر سقف گل که بر درگاه احساست کنم
عشق رویای مرا آکنده از عطر غزل
در شمیم آرزوها آه احساست کنم

مهدی یعقوبی

۱۳۹۶ مرداد ۱۱, چهارشنبه

من خدایی که جهان نعره کشتار دهد



من خدایی که جهان نعره کشتار دهد
عاشقان را که فقط وعده سر دار دهد
در پس از مرگ به هر مفتی و ملا به بهشت
دختر باکره یا حوری بسیار دهد
من خدایی که پیامش همه از نفرت و کین
مرگ و ویرانی و آینده خونبار دهد
بی حجابان همه را قعر جهنم ببرد
در دل آتش سوزنده که آزار دهد
هر کسی پیرو دینش که نگردد در دم
امر بر کشتنش هر سو که به اشرار دهد
من خدایی که فقط تفرقه و جنگ و نفاق 
تیغ و شمشیر کف لشکر جرار دهد
شادی و خنده به نزدش که جنایت باشد
ضجه و ناله شب و روز به اصرار دهد
جز که دینش همه را کافر مطلق خواند
مشرکان را به دم گرگ جگرخوار دهد
هر که سر پیچی از آیین مبینش ! بکند
لقب زشت چو بوزینه و کفتار دهد
گردن هر دگر اندیش که از تن بدرد
سخن از کشتن هر مشرک و کفار دهد
هتک حرمت که به آزادی انسان بکند
بیرقش را به زمین دست ستمکار دهد
نفسی هم نپرستم اگرم خشماگین
حکم نابودی و مرگم که به صدبار دهد


مهدی یعقوبی

۱۳۹۶ مرداد ۳, سه‌شنبه

در پی زیبایی ها



در پی زیبایی ها بودم
در خارزارهای اندوه 
و بر لبانم ترانه ای شنگرف 
شبی نجوای عاشقانه ای در من گفت :
آنکس که در پی زیباییست
خود زیبا می شود 
و آنگاه لهیب بی شکیب آتشی نامیرا
در رگانم بر افروخته شد
و امواج پر شکوه دریاهایی ناپیدا
در من به تلاطم

در پی گلها بودم
محصور در کویرهای گداخته
و رویاهایم
 آکنده از عطر تند گلبوته های وحشی کوهساران
در بادهای کبود و دود اندود
جنگلهای سوخته در من غریو می کشیدند 
و بناگاه به هرم سکوتی آهنگین
کسی بر لبانم به زمزمه خواند :
آنکس که گلی را دوست دارد 
خود بدل به گل می شود 

در ژرفنای تاریکی های بی پایان
در پی راز کهکشانها 
و انکشاف نور
بی آشیان ترین پرنده بودم من
با بالهای خسته و دربدر
در شبی تابناک
 ماه در خیالم تابید 
و کسی در من به ترنم خواند :
آنکس که به جستجوی سپیده بر خیزد
بدل به نور خواهد شد

                           مهدی یعقوبی



                   

۱۳۹۶ خرداد ۳, چهارشنبه

تو عطر گلی هر نفسی دور و بر من



تو عطر گلی هر نفسی دور و بر من
در برکه شب تا به سحر در نظر من
یک لحظه و یک دم که نباشی به کنارم
آتش که بگیرد  به سراسر جگر من
در خلوت شب روی لبم زمزمه نور
آرامش جادویی و قرص قمر من 
در خطه سوزان عطش راز شکفتن
دشت گل سرخی به دل دربدر من
در سینه ام آواز چکاوک که دمادم
لبخند رخت توشه راه سفر من
پرواز دهی جان مرا در ابدیت
شب بو و شقایق که بباری به سر من
در روح و رگم جوشش امواج شرابی
در آبی بی مرز همه بال وپر من
الماس درخشنده یادی غزل آگین
جانمایه سرمستی و شور و شرر من
رنگین افقم از تپش خاطره هایت
جز رد خیالت که نماندست اثر من
آیینه ای از صبح بلوری به نگاهم
خورشید فروزنده به کوه و کمر من
در معبر اندوه تو احساس قشنگی
در تلخترین دلهره ها نیشکر من
چون رایحه عشق که سرچشمه رویاست
پنهان که به اعماق دل شعله ور من

مهدی یعقوبی