۱۳۹۲ شهریور ۷, پنجشنبه

ماتریس متقارن ادبی شعری از مهدی یعقوبی(هیچ)


این شعر در قالب چارپاره و بصورت ماتریس متقارن ادبی سروده شده است . 
 ماتریس متقارن ادبی به شعری میگویند که به صورت
افقی و عمودی به یک شکل خوانده میشود



تو آفاقی تماشایی ، تو عطری از غزلهایی
تماشایی ، سحرگاه شکوفایی به رویایی
تو عطری از شکوفایی ، گل سرخی به چشمانم
غزلهایی به رویایی به چشمانم چه زیبایی

تو خورشیدی به شبهایم زمستانها بهارانی
به شبهایم فروزانی در اعماقم درخشانی
زمستانها در اعماقم تو گرمای گل عشقی
بهارانی درخشانی  گل عشقی دل و جانی

چو شبنم ها زلالی تو  افقهایی همه زیبا
زلالی تو اهورایی به چشمانم گل رویا
افقهایی به چشمانم غزل آگین خود عشقی

همه زیبا گل رویا خود عشقی  شررافزا

به چشمانت شرابم ده ، بکن مستم عطشناکم
شرابم ده در آغوشت ، جهان با تو چه من پاکم
بکن مستم ، جهان با تو ، همه یعنی سراسر می
عطشناکم ، چه من پاکم ، سراسر می رگ تاکم

دل دریا به توفانها به لبخندی پرم دادی
به توفانها لب ساحل مرا بردی تو با شادی
به لبخندی مرا بردی سحرگاهان در آبی ها
پرم دادی تو با شادی در آبی ها به آزادی

 « مهدی یعقوبی »












یک نمونه از ماتریس متقارن ادبی در شهر سوخته پمپلی در 79 میلادی . همانطور که مشاهده میکنید عمودی و افقی به یک جور خوانده میشود .
این نوع ادبیات  palindromes نامیده میشود .

پالیندروم (    ریشه یونانی  دارد و از تلفیق دو کلمه پالین به معنای تکرار و دروموس به معنی جهت و راه گرفته شده است که به رشته ای از کلمات ، اعداد و یا هر چیزی اطلاق میشود که از بالا به پایین و پایین به بالا و یا از چپ به راست و راست به چپ  دقیقا یکسان باشد  بطور مثال واژگان کپک  ، دود ، توت ، ، داماد ، مادام ، رادار یا اعداد 1534351 یا 1456541  ) .

 پالیندروم از تکنیک ادبی خاصی پیروی میکند و به خاطر اسلوب و خود ویژه گی هایی که بر آن حاکم است  از پیچیدگی های خاصی بر خوردار است و طبعا کسانی قادر به خلق یا سرودن آن هستند که متبحر باشند وگرنه بی معنا و کلیشه ای و شلم شوربا خواهد شد که نه تنها بازده مثبتی نخواهد داشت بلکه در یک روند معکوس به ضد خودش بدل خواهد شد .

 شعر  فوق را بر اساس اوزان عروضی  در بحر هزج  سروده ام که نخستین تجربه ام محسوب میشود .  ماتریس متقارن در شعر بدلیل قواعد جزمی اش بطور عام محتوا را فدای شکل میکند اما بدلیل تناسب و توازان شگرف و زیبایی و هنری که در آن نهفته است ، قدرتی جادویی به اشعار داده  و مورد استقبال مضاعف قرار میگیرد 



۱۳۹۲ مرداد ۵, شنبه

ای شیخ بزن به کینه شلاق به پشتم




ای شیخ بزن به نعره شلاق به پشتم
من عاشقم و مست
تا جان به تنم هست
هرگز ننهم جام می از دست

سر خم نکنم اگر که صد بار
بر  نیزه و خنجر بکشیدم
شمشیر به کف به نام الله
گردن بزنیدم

هر چند مرا مفسد فی الارض بدانید
در لجه خونم به شب و روز کشانید
تکفیر کنیدم
زندیق بخوانید
مستانه کشم به سینه فریاد
با پیکر سر بریده در باد:
پاینده شراب سرخ شیراز
بر مستی و شور و شوق و آواز

ای شیخ بزن به کینه شلاق به پشتم
من تا به ابد که می پرستم
گم کن به عبا و ریش و پشمت
از میهن من گور خودت را
بگذار بروید که دوباره
لبخند فروخفته به لبها
شد هستی ما از تو جهنم همه هردم
نفرین به بهشتت
میراث تو یکسر همه مرگ است
تف باد بر آن چهره زشتت

هر روز عزاداری و ماتم
غم پشت غم و غصه دمادم
پاشیده شد از پنجه تو خون همه عالم

محکم تر و محکمتر ازینم بزنیدم
بر دار کنیدم
سر را ببریدم
سوگند شرف میخورم ای عشق
تا جان به تنم هست
هرگز ندهم جام می از دست
« مهدی یعقوبی »

۱۳۹۲ تیر ۲۳, یکشنبه

تا که رویای تو را میکشم در آغوش مهدی یعقوبی (هیچ)




تا که رویای تو را
میکشم در آغوش
میشود پنجره هایم گلپوش
در و دیوار اتاقم از شوق
عطر لبخند تو را میگیرد
میکند ماه سر بام سفالینم ذوق

برتر از بود و نبودی به دلم
تا که نامت به لبم می آید
میشوم شاعر من
واژه ها روی لبم می رقصند
موج دریاها هم
میشود پُر همه جا
نغمه و ساز و سرود
می پرد از سر بامم ناگاه
گله ابر کبود

با تو با تو با تو
در شب نقره ای خانه من
بشکفد شورانگیز
شاخه یاس کهن
در افقهای نگاهم در باد
خوشه ی یاد تو آفاقم را
میکند راز آمیز

با تو من گشته جهانم همه پُر از گل سرخ
ماه می بارد بر برکه تنهایی من
ناگهانی در اوج
حس کنم گاه کبوتر شده ام

تا که رویای تو را
در بغل میگیرم
گرمی ای ناب و زلال
در برم میگیرد
آسمانم آبی
ظلمتم مهتابی
نور سحرآمیزی
 دور سرم میگردد
و کسی ناپیدا
مثل روح دریا
در دلم میخواند
با هم دوری ها
و غم جانفرسا
شب قیرینه ام آخر که سحر میگردد
با طلوع خورشید
عشق تو باز که بر میگردد





۱۳۹۲ تیر ۱۹, چهارشنبه

۱۳۹۲ تیر ۱۶, یکشنبه

با شمایم شیخکان مفتخوار




با شمایم با شما ای شیخکان مرده خوار

روزه خوارم روزه خوارم جانیان من روزه خوار
مفسدِ فی الارض و باغی ، طاغی و من یاغی ام
بند بندم بگسلیدم میگسارم میگسار
من مسلمان نیستم ایرانیم ای قاتلان
عشق بی پایان دلم حتی اگر بر روی دار
سر ببُّریدم اگر صدها هزاران بار هم

بانگ آزادی بر آرم روی لب با افتخار
با تجاوز دینتان در میهنم آغاز شد
ننگتان باد آیت الله های پشمالوی هار
کوچه کوچه روز و شب سنتور ها را بشکنید
ای جنایتکارهای وحشی و عمامه دار
میدهید هر سو کران و بیکران فتوای مرگ 

هر که از اسلام حرفی زد به هر شهر و دیار
تا به کی شمشیر دین را فرق ایران میزنید
ای ددان ریش دار و روبهان نابکار
زنده بادا رقص و شادی زنده بادا نام عشق
نغمه خوانی گل فشانی شور و شوق بیشمار
من ندیدم هیچ جا حتی میان گرگها
دست و پا را قطع کردن یا که دار و سنگسار
بدتر از تاتارها در میهن من میکُشید
گله گله یا علی گویان به نام کردگار
آدمی در مذهب خونین تان پایین تنه است
از لجن ها آمدید از تخم جن و تخم مار
می زنند و توی زندانهایشان سر میبُرند
شرممان بادا من و تو با سکوت مرگبار
میشود روزی شما را بر کشند ایرانیان

با همان عمامه هاتان جانیان بالای دار

« مهدی یعقوبی »