۱۴۰۰ دی ۱۰, جمعه

هی گیر نده کنج خیابان به لباسم

 


هی گیر نده کنج خیابان به لباسم

با فکر مریضت نکن هر دم که قیاسم

اسلامت اگر قدرتش از چوب و چماق است

تردیدی ندارم که من اسلام هراسم

انبوه احادیثت همه زیر شکم شد

با مذهب و دینت که مخالف ز اساسم

اندیشه ایرانی و اسلامی دو چیزست

تو داس و تبر در کف و من شاخه یاسم

تو سینه ات انباشته از نفرت و من عشق

از عشق که با بود و نبودم به سپاسم

لبریز که از مهر و محبت دل و جانم

زیبایی عالم همه در هوش و حواسم

انسانم و دلبسته عقل و خرد خویش

هرگز که جز آزادی خدایی نشناسم

مهدی یعقوبی

۱۳۹۹ بهمن ۲۷, دوشنبه

دوست دارم - مهدی یعقوبی

 




آسمان را صبحگاهان در بهاران دوست دارم

رقص گلها را  که با آهنگ باران دوست دارم

بیکران کهکشان را زیر چتر پرتو ماه

بر فراز قله های کوهساران دوست دارم

دشت و صحرا کوه و دریا  کوچه باغ سبز رویا

رویش نیلوفران را جویباران دوست دارم

 روی پلها در افقها  شاخه رنگین کمان را

در سکوت سهره ها بر شاخساران دوست دارم

سرزمینم، میهنم، ایران جاویدان خود را

با همه ذرات جانم بیشماران دوست دارم

شادی میخانه ها را  در هوا پیمانه ها را

در طنین نوش نوش می گساران دوست دارم

هی هی چوپان به صحرا  شور و حال نی لبک ها 

در گذار کاروان روزگاران دوست دارم

دست های مهربان را عاشقان نغمه خوان را

رنگ و روی ارغوان را بیقراران دوست دارم

هیچ بودم هیچ خواهم شد جهان در عاقبت هیچ

هیچِ هیچِ هیچ را آیینه داران دوست دارم

مهدی یعقوبی


۱۳۹۹ مرداد ۱۲, یکشنبه

لعنتی - مهدی یعقوبی



بی خدا حافظ شبی رفت از کتارم لعنتی
خوب می داند کسی را من ندارم لعنتی
مانده ام تنهای تنها در هجوم بیکسی
سر به روی خاطراتت میگذارم لعنتی
خنده هایت میدرخشد در خیالم دم به دم
آه بی تاب توام با حال زارم لعنتی
گاهگاهی خواب می بینم به بیداری تو را
کنج ایوان با دوچشم اشکبارم لعنتی
هی شراب و مستی و هذیان و آه و ناله ها
ای تو تنها تکیه گاه و غمگسارم لعنتی
میزنم سر را که بر دیوار با حال جنون
پشت در هر روز و شب چشم انتظارم لعنتی
نامه هایم را که سوزاندی تمام عکسها
تیره و تاریک بی تو روزگارم لعنتی
مات در ایوان کبوترها بمن زل میزنند
دوستت دارم نگارم، بیقرارم لعنتی
زندگی بی تو قفس اندازه تابوت شد
با طنابی دور گردن روی دارم لعنتی
پنجره، دیوار، ایوان، خاطرات، عطر تواند
بی تو انگاری که من جان می سپارم لعنتی
مشت می کوبد که تندر روی سقف خانه ام
چار فصلم شد زمستان بی بهارم لعنتی
لحظه ها آکنده از کابوس وحشتناک شد
با خودت آخر چرا بردی سه تارم لعنتی
تا تو برگردی که از تیغ فراقت مرده ام
با نگاهت مات بر سنگ مزارم لعنتی
دیگرت هرگز نخواهم دید اما شک نکن
تا ابد من عاشقت دیوانه وارم لعنتی
مهدی یعقوبی
 

۱۳۹۹ مرداد ۳, جمعه

انسانیت است جهان که دینم



انسانیت است جهان که دینم
معیار و ملاک برترینم
هر قوم و نژاد و رنگ و بویم
من مذهب عشق می گزینم
انسانیت است که روح هستی
تصویر بهشت در نگینم
در پرتو نور مهربانش
از مهر، جهان بیافرینم
باید که گرسنه ای نماند
آیین برابری طنینم
از کنج قفس پرنده آزاد:
اینست سرود دلنشینم
گرمای حقیقتی ست سوزان
در ظلمت خفته در کمینم
با عطر و نسیم رازناکش
آرامش جاودان قرینم
بی حد و حدود و بیکرانست
معبود و خدای عالمینم
هرگز که جهنمی ندارد
در پهنه باور و یقینم
از روزنه اش که زندگی را
خورشید همیشگی ببینم
مقیاس درست و نادرستی ست
در قلب تپنده زمینم
مهدی یعقوبی

۱۳۹۹ تیر ۳۱, سه‌شنبه

از هر چه بی شرف که شما بی شرف ترید




از هر چه بی شرف که شما  بی شرف ترید
 از پشت سر  به سینه ایران که خنجرید
با دست و پا بریدن و اعدام و سنگسار
هر گوشه و  کنار که وحشت بگسترید
چون گرگهای هار که با زوزه های شوم
هر کس که عاشق است به چنگال می درید
در دشت و کوه و جنگل و صحرا به روز و شب
تیغ و تبر به گرده هر سرو و صنوبرید
با رقص و پایکوبی و شادی مخالفید
نکبت به هر دیار که سوقات آورید
در پشت میله های قفس ژرفنای شب
ساطور بر گلوی هزاران کبوترید
دین شد دکانتان و خدا پوش اختلاس
از خدعه و دروغ و بلاهت سراسرید
حوری که در بهشت پس از مرگ میدهید
در این جهان ولی به جهنم که می برید
یک ذره هم نشان که از ایران نبرده اید
دشمن خود شما که شریران به کشورید

مهدی یعقوبی