۱۳۹۸ مرداد ۲۷, یکشنبه

هزار شعر سپید - مهدی یعقوبی




« 1»
در انتهای شب
از فرازنای مناره ها
بانگ اذان که بر آمد
پرنده ای لرزید

آنسویتر
در ژرفنای تاریکی

و سلول های تیره و تار
زندیقی را کشان کشان به چوبه دار می بردند

 در آسمان رعد و برقی زد
و ناگاه
 در غریو الله و اکبرها
چارپایه کشیده شد

در پشت دخمه ها
مادری به انتظار  در زیر باران نشسته بود
با تندری در نگاه





 « 2»

 در گرگ و میش سپیده دم
با گیسوان پریشان از راه رسیده بود 

و شعرهای کفرآمیز بر لبانش

عصماء بنت مروان «1» بود
با خنجری زهر آلود بر قلبش
و دندانهای شکسته و خونین
 کودکش هنوز در آغوشش بود

خواستم سخن بگویم که اشک امانش نداد و گفت:
آنکه فرمان قتلم را داد

پیامبر رحمت بود

و من سکوت کردم
در پیله های سرد و تاریک خویش

و آنگاه در فراخنای آیینه پر زد
با بالهایی از شکوفه و نور

از دور صدای زوزه باد می آمد
و شاخه های درخت سیب قدیمی ام
به پنجره های بسته ام چنگ میزدند
و شیهه های اسبی از فراز تپه های دور بگوش می رسید
لگام گسیخته و عاصی

پلک های بسته ام را گشودم
و در بیداری به خواب رفتم
مغموم و بیقرار


عصماء دختر مروان زنی شاعر و یهودی هم عصر پیامبر اسلام و ساکن مدینه بود. وی در اشعارش سخنان محمد و قرآن را هجو می‌کرد. وی همچنین در اشعارش آشکارا از قبایلی که به اسلام گرویده بودند انتقاد می‌کردمحمد دربارهٔ وی در نزد اصحابش گفت: «آیا کسی نیست که انتقام مرا از دختر مروان بگیرد؟» پس فردی به نام عمیر بن عدی مأمور کشتن عصماء گردید. وی شبانه به خانهٔ عصماء رفت. عصماء خوابیده بود و فرزندش را در آغوش گرفته بود. عمیر فرزند را از سینهٔ عصماء دور کرد و عصماء را کشتوی فردای آن روز نزد محمد رفت و خبر کشتن عصماء را به او داد. محمد نیز پس از شنیدن آن گفت: «ای عمیر خدا و رسولش را یاری کردی»
زندگانی محمد/ترجمه سیره ابن هشام، ج

 « 3 »



صفیر تازیانه می آمد
و در هر فرود
خطوط سرخ
بر گرده  های برهنه ام
و لخته های خون
بر پیکر کبود

در اعماق متلاطمم هزاران هزار اسیر
از سده های دور
( 14 قرن پیش )
با دستهای در زنجیر ضجه میزدند
آنان خواهران من بودند
که زیباترین شان
پیشکش خلیفه میشدند
و من بی آنکه بدانم
تقدیس شان می کردم

و شلاقها فرود می آمدند
سوزان و سخت و عاصی و بیرحم
با زوزه هایی تاریک
در هزار توی خاموشی
و انجماد فراموشی

 آدمکشان

نام خدای مرا بر لب داشتند
و مقدسات مرا   
ومن از وحشتی ناخودآگاه
از پس سالها در اعماق دخمه ها
در خویش لرزیدم

و تازیانه ها فرود می آمدند
و خون سرخم  پاشیده میشد
بر در و دیوارهای نمناک

و من در بهتی شنگرف
بنجوا با خویش گفتم:

آیا که ما خدایمان یکیست
و همزاد و هم قبله و هم قبیله ایم
و باز  در زیر آوارهای سنگین و صعب تازیانه ها
دوباره لرزیدم
و شک کردم
بر خدای خودم
و سپیده  ای دیگر در ژرفنایم آغاز شد
و پشت کردم بر مقدساتی که نامقدس بود
و خنجر بر گلوگاه خویش نهادم 

و خویش را کشتم
خویشی که ناخویش بود و من
خویش اش پنداشته بودم



و مرگ من

آغاز طلوعی دوباره بود



« 4 » 

محبوبه من
گلی بود که تمامت عطرش را
بر بال بادها می پراکند
بر دشت های مستتر در فراخنای شب

محبوبه من
دختری عاشق بود که نیمروزی تاریک
با ردای سرخ
از سیم خاردارها
و  راههای خنجرکوب گذر کرد
و بر لبانش سرود آذرخشان بود

گزمه های وحشت
 آنگاه که به زنجیرش کشیدند
با هراسی گنگ  گفتند:
که لبانش طعم شراب میداد
ترانه های عاصی خیام و شعر کفر

 از آنان  یکی که عبایی تیره داشت
و چهره ای پشم آلود
خنجر از نیام بر آورد
با قهقهه هایی تاریک
تا عشق را از قلب بیدار و تبدارش

محبوبه ام را که به خون کشیدند
لبخندی شنگرف بر لبانش بود
و من بناگاه
در کریوه های اندوه
شعرهای عاشقانه ام سرخ شدند
و آتش شراره کشید از ژرفنای تیره چشمانم
و از راهکوره های سبز آرامش
و سکوت سترون
راهی کوهستان های برفپوش شدم
سرودخوان آزادی




« 5 » 

آنان که بشارت سپیده ام میدادند
خود تهی از روشنایی بودند
تنیده بر بام مه آلود رویاهای خویش
و من بادبادکی بودم
بر سرانگشتان خیالشان

آنان که در معابر خوف و خاکستر
رهایی را ترانه می خواندند
خود روح شان در زنجیر بود
در لابلای ورقهای متون غبارآلود
و حفره هایی تاریک در ژرفنای خویش

چگونه میشود آیا
 ریشه هایی که خون از پستان شب مینوشند
شکوفه های نور دهند

اسطوره های من
 دخمه های مخوف را 
با لبخندفتح کردند
و گذشتند با پاهای برهنه
از راههای خنجرکوب
و بود و نبود خویش را در قفا، اما
تاب نگاهی حتی
 به نیمه تاریکشان را هرگز

اسطوره های من
 ببرهای شرزه و مغرور در میدانهای نبرد بودند
اما
 شیرهای کاغذین در جدال با خویش

مقدساتی که با نیزه  در قلب انسان فرو روند
هر چند هزاران قدیس به قداستش گواهی دهند
نامقدس است.
و در زیر ستون های قصر پوشالی شان آوار خواهند شد
در لهیب آتش و نعره های مهیب

اسطوره هایم را  که از کتاب های قصه
و سایه روشن افقهای رازآلود بیرون کشیدم
آدمک هایی بیش نبودند
با لبخندهایی کپک زده
و چشم اندازهایی دوزخی

و من پایم را از سرزمین قصه ها بیرون کشیدم
و خدای مهربانشان،

 وعده آتشم داد
و عذاب ابدی

و من اینک در شراره های آتش دوزخ
هزار بار خوشترم از بهشتشان






« 6 » 

  در گسترای تاریکی
و فراخنای سکوت دره های مه آلود
پرنده ای که به خونش غلتیده بود
آخرین ترانه اش
 گلبوته ای سفید شد
بر چکاد کوهساران برفپوش

و من در عبور از گردنه های سبز
در شبی رنگین
 زیر چتر نور بوسیدمش
و  آتشی  ناگاه جانم را در بر گرفت
و پژواک سرودی بهت انگیز

به آسمان نگاه کردم
به دشتهای ستار گان
و تا به زمین چشم دوختم
دیگر ندیدمش!؟
عطر لطیفش اما در رگ و روحم

شب دوباره بالهای سیاهش را گسترده بود
و زوزه های کبود بادهای عاصی و تندرها
هنوز تا سپیده راه درازی مانده بود
و من بی آنکه در قفا چشم بدوزم
بخود نهیب زدم
و  نجواکنان به راه




 « 7 »

به کشتن فانوس ها آمده بودند
با ریش های خضاب کرده
و چکمه های خونین

و من مادری بودم
با دستهای نحیف
و نگاهی اشک آلود
 که در آن آرزوی خنده ای موج میزد

آمده بودند
به جستجوی دخترم که  در ژرفنای سینه اش
آواز قناریان پنهان بود
لبانش عطر سپیده میداد
و عاشق بود

گلدان ها را که شکستند
و میخک ها را که سر بریدند
 پرندگان سفید از بام سفالی خانه پر کشیدند
و لخته های خون بود
که در درازنای شب جرقه میزد
در پاشویه حوض

دنبال اسلحه می گشتند
دنبال نارنجک
و مانند سگ هاری هر گوشه را بو می کشیدند
و من میدانستم که دروغ می گویند

 در خانه کتاب هایی یافتند که هزار بار خطرناکتر از بمب و نارنجک بود
شعرهای ابوالعلا معری
سروده های کوهستان
و دستنوشته های سرخ

گفتند:
 این خانه بوی کفر میدهد
بوی ارتداد و زنادقه
و عطر آزادی

پونه ( دخترم ) را که بردند
دیگر ندیدمش
و روزی که خبر مرگش را آوردند
باور نکردم هرگز

و سالهای سال است که روز و شب
در کنار در نیمه باز
با چشم های اشک آلود و بی فروغ
 در انتظ ........





« 8  »
بر فراز تپه های سبز
در حوالی غروب
اسبی شیهه می کشد
و بر شاخه های تکیده خاطراتم
زوزه های باد

با چهره ای تبدار
و پاهایی فرسوده و مجروح
بر گذرگاههای بی عبور خیره میشوم
به خورشید بی رمق
بر تارک سروهای کهنسال
و جغدی غریب
با پرهایی از دود و خاکستر

در آستانه سپیده دم
تبی سوزان در اعماقم شعله می کشد
و من عاصی و دربدر
بال میکوبم به میله های آهنین
شرزه و خشمگین
و غثیان می کنم.
 خدایی را که که پدرانم در ژرفایم به ارث نهاده اند
غثیان می کنم
 نام پیامبرانی را که با تیغه های شمشیر و میله های گداخته
 بر پیشانی ام حک کرده اند
غثیان می کنم
آیین و مذهبی را که قبل از تولدم برگزیده اند
و نامقدساتی که مقدسش نام نهاده اند
غثیان می کنم
 قدیسانی را که دیوانه وار دوستشان داشتم
و می پرستیدمشان

مرا در خویش ببند کشیده بودند
معلق در گمدره های تاریکی
و بیگانه با عشق

وعده هایشان دروغ بود
و شهر خورشیدشان
ظلمتی بی انتها

نعره می کشم تندروار
عصیان می کنم عصیان
و پاره می کنم زنجیرهای روحم را
و در آبی های بیکران پر و بال



 « 9 »

در سایه های وحشت
و انجماد سکوت
در راهروهای مرگ
کسی در اعماقم
سرودهای کوهستان را میخواند
کسی که واژه هایش عطر بهار گمشده را میداد

در راهروهای مرگ
کسی سرانگشتان زخمی اش بر شانه هایم بود
و روحش مانند موسیقی ای زلال
در رگانم جاری
و من گرمای خورشیدی همیشه را
 در هر ذره تبدارم احساس میکردم

در راهروهای مرگ
وقتی کشان کشان یارانم را
در لحظه های ناگزیر
به جوخه های آتش می بردند
گویی تمام شاخه های وجودم از برگ و بار تهی می شدند
و هجوم ابرهای تیره و تاریک بود و
 باران های یکریز و بی امان

از دهانهای هیئت مرگ
زوزه های گرگ می آمد
و عمامه هایشان بوی تعفن می داد
و نعره های وحشی تازیان خونخوار در قرون دور
بر کوههایی از جسد

در راهروهای مرگ
وقتی طنابها
 بیرحمانه گلوی سینه سرخ های عاشق را می فشردند
جلادان با ریشهای حنا بسته
 تسبیح زنان الله و اکبر سر میدادند
و آنگاه
در پرسه های اشباح و تاریکی
 چنگالهایشان را از خون بابکیان می شستند
و با قهقهه های دیوانه وار
 با زنان دربند اعدامی همخوابه میشدند
و خدایشان وعده بهشت میداد و حوریان  و شراب

 در راهروهای مرگ
بر چوبه های دار
همگنانم بدل به پرنده می شدند
در آبی های بیکران
و خاطراتشان در من شعر می شد و شقایق و شب بو

در راهرو های مرگ
شریران
هرگز ندانستند و نخواهند دانست
یاران من چرا
در آخرین دم حتی
 لبخند بر لب داشتند
و سرود می خواندند

در راهرو های مرگ
راهروهای مرگ
راهروهای مرگ



 « 10 »
و آنگاه 

رویایی بهت آور
در بیداری محصورم کرد
و من در آستانه طلوعی رنگین
در حضور اطلسی های شکفته در پشت پنجره های نیمه باز
حیرت زده دیدم
 شیپورهای بیداری
در طلیعه سپیده دم
بر بام سرزمین من نواخته شد
بر بلندایی از غرور
و آنگاه
ستون های مساجد فرو ریختند
 گنبدهای طلا و گلدسته ها
و دروازه های جهنم گشوده شد
و متشرعین در هراسی نابهنگام
سراسیمه با پاهای برهنه به هر سوی گریختند
با چشمهای وحشت زده و از حدقه در آمده

در کوچه ها زندیقی
 مسحور از  شکوهی ناگزیر
با واژه هایی از عقیق نور و شبنم  میخواند:
هیچ چیزی در جهان خطرناک تر از کتابهای مقدس نیست
که راه را بر سپیده می بندد
و بهار را بر پرنده
و آزادی را به آدمی


و آنگاه رویایی بهت آور
در بیداری محصورم کرد
و در کوچه های خسته و تبدار و شب زده دیدم
دختران سرزمین آریایی ام
گیسوان دربندشان را بر شانه های برهنه  رها کرده اند
و به جای روضه های نکبت و زوزه های مرگ
موسیقی در کوچه ها شنیده شد
کسی میگفت دوستت دارم
و نمی ترسید

مردی در هیاهوی عابران لبش را بر لب معشوقه اش می نهاد
و آزادی با نی و تنبور و می
 و شعرهای خیام از راه میرسید
و من که شاعری کفرگوی و  یاغی ام میخواندم:
که جهان را نه خدایی که -
 دوزخ را برای بشر تدارک دیده است
که عشق آفریده است
و آنگاه
 

******************************************
این اشعار ادامه دارد




 



۲

هیچ نظری موجود نیست: