یکشنبه ۱۲ فوریهٔ ۲۰۱۲

درخانه نمانید نمانید نمانید



در خانه نمانید ، نمانید ، نمانید
توفنده و غرنده  بخوانید  بخوانید
سرخ است خیابان همه از خون جوانان
باید که غزلخوان همگی جان بفشانید
از خاک وطن یکسره این ننگ ابد را
از تخت ولایت به زمینش بنشانید
چون جنگلی از شیر خروشنده و بیباک
هر کوی و کران  روبهکان را بدوانید
عمامه و نعلین و عبا را به ترانه
در شعله سوزنده آتش بکشانید
آزادی انسان شرف و بود و نبود است
خیزید که زنجیر اسارت بدرانید
چون صاعقه با مشعل خورشید بغرید
بر نعش شب تیره به شبگیر برانید
ایران به جهان تا به ابد مهد شراب است
باید می و میخانه خود را برهانید


مهدی یعقوبی

جمعه ۱۰ فوریهٔ ۲۰۱۲

این بار اگر پا به خیابان بگذاریم




هر چند که ما نان به سر سفره نداریم
از دست شما خون  دل  از دیده بباریم
بی جرم و جنایت همه شب برسر داریم
از قعر جگر شعله کشان نعره بر آریم 
  این بار اگر پا به  خیابان بگذاریم
    ای ننگ ابد در دل گورت بسپاریم
بر سینه  ما  تیر  ببارید  بمانیم
آزادی از آزادی از آزادی بخوانیم
گلبوسه به شمشیر زده جان بفشانیم
ما شعله خورشید به ژرف شب تاریم
 این بار اگر پا به خیابان بگذاریم
   ای ننگ ابد در دل گورت بسپاریم
پیغام تو و نام تو و گام تو مرگ است
اوهام تو و سلسله احکام تو مرگ است
قرآن تو و مکتب اسلام تو مرگ است
ما زنده به عشقیم و جهان مرگ نداریم
   این بار اگر پا به  خیابان  بگذاریم
   ای ننگ ابد در دل گورت بسپاریم 
دیدید  که  ما  بر اثر  تیر  نمردیم
در کنج قفس خفته به زنجیر نمردیم
سر های جدا گشته به شمشیر نمردیم
ما سبزترین سبزترین پیک بهاریم
   این بار اگر پا به خیابان بگذاریم
         ای ننگ ابد در دل گورت بسپاریم
یک گام عقب ما به خیابان نگذاریم
در آتش تو سینه سپر ره بسپاریم
رایات سحر بر سر هر کوچه بکاریم
باران شده بر میهن  تفتیده  بباریم
  این بار اگر پا به خیابان بگذاریم
      ای ننگ ابد در دل گورت بسپاریم
در لجه خون شعله کشان پر بگشاییم
در رقص سر چوبه اعدام شماییم
ما  روح ندا  روح ندا  روح نداییم
آرام به یک لحظه شما را نگذاریم
  این بار اگر پا به خیابان بگذاریم
      ای ننگ ابد در دل گورت بسپاریم

جمعه ۳ فوریهٔ ۲۰۱۲

میخواهمت بنوشم مثل شراب شیراز




میخواهمت شکوفان ،  رقصنده زیر باران
بی روسری درآیی  در کوچه های تهران
لب بر لبم گذاری در بیشه زار مهتاب
آغوش من بخندی  با گیسوان افشان
الماس دیده ات را  بر دیده ام بدوزی
من تا ابد به چشمت  پر بر کشم فروزان
محبوبه های شب را  در دامنت بریزم
با صد سبد ترانه  در نور صبحگاهان
بر شانه ی لطیفت  سر تا سحر گذارم
با عشق بیکرانه  بر پله های ایوان
میخواهمت ببویم  در دشتی از گل سرخ
با بود و با نبودم  در عطر نوبهاران
میخواهمت بنوشم مثل شراب شیراز
تا قطره های آخر با بوسه های سوزان
با تو بر آسمانم  گل روز و شب ببارد
حتی به برگریزان سبزم همیشه رویان




دوشنبه ۹ ژانویهٔ ۲۰۱۲

لحظه هایی ابدی




بر سر بال کبوترهایم
به افقهای سپید
بوسه میزد خورشید
و بناگاه از راه
کسی از ناپیدا
به سر ایوانم عطر تو را
همه سو روی سرم می پاشید
و من از روزنه قلعه تاریکی ها
پر گرفتم از خویش
به زمانهایی دور
آنشبی که من و تو در باران
لب ساحل بودیم 
پچ پچ و زمزمه ها
دوستت دارم ها


بر سر صخره و سنگ
موج میزد دریا
و تو در آغوشم 
عشق رویایی من ای لیلا

در پس بیشه ابر
ماه  روی سر ما پیدا بود
مثل این بود که او هم به جهان
عاشق و شیدا بود
گیسوانت به سر شانه من می رقصید
نفست در نفسم عطر تمام گلها 
به دل دنیا بود

بوی گندمزاران
به هوا می پیچید
تپش سینه تو در تپش سینه من می آمیخت
در فراخای سکوت
عطش لبهایم جام شراب
از سر میکده ی لبهایت می نوشید

من در آن لحظه سبز ابدی
راز پیچیده عالم همه را
در دو چشمت دل شب می دیدم
و به لب با همه بود و نبود
به بهشتی که خدا وعده به انسان میداد
سخت می خندیدم

تو بهشتم تو بهشت
رمز زیبایی ها
در جهانم بودی
روشنای سحر فرداها
جاودانم بودی
******
آی لیلا لیلا
چه کسی می پنداشت
دست بیرحم زمان
دشنه بر سینه من خواهد کاشت
و دل و جان مرا تیغ کشان
از تن زخمی و خون آلودم
همه بر خواهد داشت 

باد می پیچد سرد
 تیغ می اندازد
به دلم پنجه درد
و بناگاه  سر ایوانم
باز هم ناپیدا
عطر تو از همه سو می خیزد
و گل خاطره هایت آرام
به سر و صورت من می ریزد 

اشک در چشمانم 
به خودم می گویم :
شب چه می پندارد
تو نرفتی لیلا
عشق ما را هرگز
نتواند حتی پنجه مرگ
از دل و جان بکَند


تو شرابی تو شراب
توی بیداری و خواب
از تو من مستم مست
کهکشانی از نور
همه ذرات وجودم شده تو
به فراسوی تنی
در رگ و روح منی 




دوشنبه ۲ ژانویهٔ ۲۰۱۲

چه زیبایی




لطیف و گرم و گیرایی ، چه زیبایی چه زیبایی
طنین  آرزوهایی  ،  چه زیبایی چه زیبایی
ترنم های بیداری به نیزاران خواب آلود
افق هایی تماشایی  ،  چه زیبایی چه زیبایی
سرود آبشاران روی کهساران به شبگیران
سحرگاهانِ دنیایی  چه زیبایی چه زیبایی
درونم موج احساسی ، گل بارانی از یاسی
جهانی از شکوفایی چه زیبایی چه زیبایی
شبان نقره ای در برکه های روشن مهتاب
غزلهایی گوارایی  چه زیبایی چه زیبایی
من آن روحم که آواره ، دلی گشته دوصد پاره
مرا تنها تو ماوایی  چه زیبایی چه زیبایی
در اعماقم شکوه کهکشانهایی پر از نوری
کلید رمز شیدایی  چه زیبایی چه زیبایی
غرور کوههای خفته زیر بال خورشیدی
به چشمانم تو غوغایی  چه زیبایی چه زیبایی
نسیم ساحل سبزی به دیدار سپیداران
پر مرغان دریایی چه زیبایی چه زیبایی 
به اندوهان پر توفان ، به شادی های بی پایان
خیالم را می آرایی  چه زیبایی چه زیبایی
به شب راز سحرگان کویر تشنه ای باران
تو اقلیم اهورایی  چه زیبایی چه زیبایی
بهارانی به زیر بارش  برف زمستانی 
گل سرخی به رویایی چه زیبایی چه زیبایی


چهارشنبه ۲۱ دسامبر ۲۰۱۱

به تبار بیشماران به جهان هزار هزاریم



نفس شکوفه زاران ، افقی پُر از بهاریم
سر قله های توفان ،  سحر آشیانه داریم
به گذرگهان ظلمت  تپش ستاره گانیم
به شبان برف  آتش به فراز کوهساریم
به سلاله شقایق  غزل زلال عشقیم
دل سنگ و صخره حتی شده ما جوانه آریم
رعد و برق آسمانی به سکوت روزگاریم
به گذار ابر باران  به کویر تشنه باریم
لب برکه های مهتاب عطشی همیشه داریم
به رواق آرزوها  گل سرخ می گذاریم
به میان موج وحشی پر خویش میگشاییم
اثر سپیده دم ما  به شبانه روی داریم
زده ای به خون کشاندی به فراز نیزه راندی
متحیری که بازهم ، شب و روز میگساریم
رگ و روح عاشق هرگز به گلوله ها نمیرد
به تبار بی شماران به جهان هزار هزاریم


چهارشنبه ۱۶ نوامبر ۲۰۱۱

زیستن در میان دو سنگ آسیاب




در زمهریر معابر متروک
و انجماد قیرینه فصول
رویاهایم را می افروزم 
در کنار سنگچین خرد خاطرات خویش
و آتش میگیرم 
در تاریکترین خاموشی

زیستم 
در میان دو سنگ آسیاب
در چرخش تازیانه ها
به سردابه هایی مخوف
بر گوشت و پوست و استخوان لهیده ام
و آنگاه
 در اقالیمی نامکشوف
در تلاطم اعماق بی انتهای خویش پر گشودم
و راز ناگشوده  ابدیت 
چون آفتابی پر فروغ 
بر من گشوده شد 

زیستم
در مکاشفه حقیقتی سوزان
با طنابی بر گلو
و آنگاه  که چارپایه های چوبی 
با  آیه هایی از قرآن 
و الله اکبرهای سگان هار
 از زیر پایم کشیده شدند
رویاروی مرگ
غریو  بر کشیدم :
زندگی
و کوهوار بر خاستم

زیستم 
و ایستادم
به روز و روزگاری که راست قامت ترین سروها
 خم میشدند
و شاعرترین شاعران 
و خدایانشان
شمشیر واژه ها در غلاف
در زیر چتر سکوت خویش بیتوته میکردند


زیستم
در سکوتی بی ترحم
با سینه هایی که از ژرفایش آذرخش سر بر میکشید
 و بر اشباح تاریک یاس 
و تقدیر کوری که جهان را محصور کرده بود
شوریدم 

اینک
این منم 
با نی لبکی بر دست
 ایستاده و ناپیدا
در جزایر  صبحگاهی آرزوهای  خویش
و قلعه های متروک
که افق در افق صف کشیده اند 


هیچگاه به تاریکی تن در ندادم
به سکوت
در من جنگلی  پر شکوفه نفس میکشد
 جنگلی همیشه سبز که پائیز و زمستانش نیست 
و از تبرها شکسته و پرپر نمی شود


بر دره های هولناک 
رویاروی تیره گی ها و تیرها
ایستادم 
و آنگاه که پرتاب میشدم 
پر میگرفتم





سه‌شنبه ۱۸ اکتبر ۲۰۱۱

یک درصدید عمامه بر سرها




با چوبه های دار 
با این همه کشتار
در آب و خاک ما
یک درصدید عمامه بر سرها

شیپور بیداری
می آید از هر سوکران در گوش
با مشتهاشان بر هوا زنها
در زیر رعد و برق 
بر طبل می کوبند 
بر سنگفرش سرخ میدانها : 
یک درصدید عمامه بر سرها


با آنهمه رمال
با آنهمه غسال 
آیات قرآن و مسلسلها
ای اسکلت های غبار آلود
در میهن شیران 
شمشیرها بر کف همه غَران
یک درصدید عمامه بر سرها 

بشنو چه می خوانند
ای مردک خونخوار
کاخ ولایت میشود اشغال
حتی اگر یک تن بماند در وطن از ما
دست عدالت میدهد آخر تو را دجال 

یک درصدید عمامه بر سرها
یک درصدید ای ضد انسانها




چهارشنبه ۱۲ اکتبر ۲۰۱۱

با خوردن می یاد مرا زنده بدارید




من مُردم اگر هلهله از سینه بر آرید
بر گونه هم نغمه زنان بوسه بکارید
با ساز و دهل رقص کنان از دم مسجد
تابوت مرا بر در میخانه گذارید
از دشت و دمن  با گل سرخ عاشق و معشوق
لب بر لب  هم پشت سرم  ره بسپارید
در حوض شرابم بدهیدعاقبتم غسل
در دور و برم شیخ  فرومایه میارید
زیبایی عالم همه در واژه « عشق » است
بر خاک من آلاله و پروانه ببارید
دستان مرا در تن هر خوشه انگور
با شعله خورشید غزلخوان بفشارید
از سلسله تاکم و اصل و نسبم عشق
با خوردن می یاد مرا زنده بدارید



جمعه ۷ اکتبر ۲۰۱۱

چه میشد « دوستت دارم » جهان بود



سحرگاهان به زیر نور خورشید
درختی چتر گل را باز می کرد
غمش را مرد چوپانی به صحرا
به نی بر تخته سنگی ساز می کرد

گل سرخی کبوتر روی منقار
بسوی جفت خود پر میزد از دور
به تاکستان به زیر بارش نور
شراب عشق میجوشید از انگور

به جنگل بچه آهویی به مستی
دو تا چشمان خود را باز میکرد
به شادی مادرش را اولین بار
کنار صخره ای آواز میکرد

دو تا پروانه با پرهای زرین
سبک بر بیشه زاران می پریدند
در آغوش نسیمی نا بهنگام
تن گلبرگ ها را می چشیدند

من اما روی ساحل سرخ و سوزان
لبم بر روی لبهای « عسل » بود
زلال و سبز و عطر آگین و رنگین
جهان اعماق چشمانش غزل بود

در آهنگ سکوتی بغض آلود
نگاهش در نگاهم مهربان بود
به پچ پچ زیر گوشم راز می گفت :
چه میشد « دوستت دارم » جهان بود

یله در خاطراتی آتش انگیز 
سر انگشتان من بر گیسوانش
به لبخندی که میزد من گمانم 
جهان میشد گلی در آسمانش

به نجوا گفتمش در رقص امواج
هدف از آفرینش ، زندگی چیست
طنینی از محبت در کلامش : 
« چه چیزی نازنینم زندگی نیست »

*****
پرستویم شبی پر زد به خورشید
به ساحل مانده اما جای پایش
به هر شب تا سحر در خلوتی سبز
بپیچد در دلم عطر صدایش





چهارشنبه ۵ اکتبر ۲۰۱۱

لز لب شمشیر خون بر روی قرآن می چکید



در سکوتی مرگبار
در کنار گله هایی پاسدار
قبضه  شمشیر را جلاد با سختی فشرد
بوسه زد بر جلد قرآن مجید
بر خدا و نایبش سوگند خورد
جرعه ی آبی شتابان سر کشید
روی لب الله و اکبر گفت و بعد
دستهای کودکی محروم را
از برای سرقت یک لقمه نان
پیش چشمان خلایق قطع کرد 

بر ستیغ برفی البرز کوه 
در سحر خورشید ،  سوزان  می دمید
مادری با چشم گریان کوچه های شهر تهران می دوید
در کنار پای جلاد پلید 
قطره های خون کودک روی قرآن می چکید 



دوشنبه ۲۶ سپتامبر ۲۰۱۱

ای ستمکاران از ایران گورتان را گم کنید



ای ستمکاران از ایران گورتان را گم کنید
گرگ های شکل انسان  گورتان را گم کنید
از هزار و چار صد سال آتش و جهل و جنون
آمدید اینجا چکار هان ، گورتان را گم کنید
توی زندانهایتان حکم تجاوز می دهید
طبق شرع و نص قرآن ، گورتان را گم کنید
کودکان را در خیابان تیرباران کرده اید
مرگ بادا بر شمایان گورتان را گم کنید
جمع کنید این کاسه ها و کوزه ها را جمع کنید
ای پلیدان ، نفت خواران گورتان را گم کنید
در کدام آیین زنان حامله را کشته اند
تخم جن های مسلمان گورتان را گم کنید
در جهان خورشید آزادی مگر هم کشتنی ست
مرده خواران ، شب پرستان گورتان را گم کنید
میهنی که از شراب عشق لب تر کرده است
جاودان است ای شریران گورتان را گم کنید
ای سیه رویان قاتل ، پشکل مشتی اراذل 
قاتلان ای چارپایان گورتان را گم کنید
روی منبر گند خوکان آن دهانهاتان دهد
شیخکان ای روضه خوانان ، گورتان را گم کنید
بر لب و دندانتان خون کبوترهای ماست 
ای عبا عمامه داران گورتان را گم کنید
گورهای دسته جمعی ، خاورانها ساختید
پست تر از هر چه حیوان گورتان را گم کنید
تف بر آن دینی که زن را سنگباران می کند
ای کثافت های دوران گورتان را گم کنید
*****
ای ستمکاران از ایران گورتان را گم کنید
گرگهای شکل انسان گورتان را گم کنید




یکشنبه ۱۱ سپتامبر ۲۰۱۱

روز شرف شیر دلان سر رسید




آتش  در  آتش  در  آتشیم
صاعقه بر بیشه شب می کشیم
سینه سپر پیش تبر می کنیم
 بازخطر  باز خطر  میکنیم
شب شکنان ما همگی یک تنیم
مشت گره کرده ی شیر آهنیم
شورش در شورش در شورشیم
یورش در یورش در یورشیم
پیش و پس کوچه کمین می کنیم
لکه ننگت به زمین می کنیم
رایت خورشید سحر می شویم
شعله کشان در دل شب میدویم
وای اگر باز خروشان شویم
سینه دریا گل توفان شویم
زیر و زبر در بدرت می کنیم
خاک فنا روی سرت می کنیم
گور تو را گور تو را می کنیم
مشت دماوند به فرقت زنیم
با شرفان بی شرفان می کشند
کاسه خون بر لب شان دلخوشند
روز شرف شیر دلان سر رسید
مهلت دژخیم به آخر رسید
شعله کشان در شب توفان به پیش 
تا که به آزادی ایران به پیش 


جمعه ۱۵ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

بد حجابم بدحجابم بی حجاب - شعر از مهدی یعقوبی



من زن ایرانی ام جوشیده از شعر و شراب
 خم نخواهد شد سرم هرگز به قانون حجاب
پایه ی اسلامتان را ای  امام جمعه ها
 می کنم با تار مویی من خراب اندر خراب
گور بابای شما  بر جد و آبای  شما
از جهنم تا بهشت و وحشت و رنج و عذاب
ننگ و نفرت بادتان ای کرکسان ، شادی کشان
زن به چشمان شما شد برده ای در رختخواب
روی لب الله و اکبر  سنگسارم  کرده اید
تا گلو  در خاکها  ای قاتلان  آفتاب
 روسری  را در خیابان قعر آتش افکنم
گیسوان را میدهم شادی کنان من پیچ و تاب
میروم در ساحل دریا کمی عریان شوم
پیکر زیبای خود را تا زنم رقصان بر آب
لب بگیرم از لب معشوق خود در کوچه ها
شیخکان را افکنم با بوسه ها در اضطراب
تو چه دانی آیت الله پشمکی از شور و حال
کشک خود را زیر ماتحتت سر منبر بساب
من زنم زن مذهبم تنها جهان آزادی است
می گشایم بال و پر در آسمانها چون عقاب
آن سبو بشکست و آن پیمانه ها بر خاک ریخت
مرد سالاری شده  در گور ای عالیجناب
من زن ایرانی ام جوشیده از شعر و شراب 
خم نخواهد شد سرم هرگز به قانون حجاب